داستانهای عرفانی · ۱۲ داستان
۱۲ داستان از کتاب «پیام تاریخ» — داستانهای عرفانی.
-
داستان ۴
عطار نیشابوری و درویش عارف
عطار در آغاز به شغل عطاری و آراستن مغازهاش دلبسته بود، تا آنکه درویشی عارف در برابر چشمانش با گفتن «یا الله» جان داد. این صحنه چنان او را دگرگون کرد که مغازه را رها کرد و عارفی برجسته شد.
-
داستان ۶
جوان کارگر و گوهرشادخاتون
گوهرشاد، بانی مسجد کنار حرم امام رضا، عشق کارگری جوان به خود را با شرطِ چهل روز نماز و عبادت پاسخ میدهد. جوان در این مدت با خدا مأنوس میشود، عشق مجازی را رها میکند و سرانجام فقیهی برجسته میگردد.
-
داستان ۱۱
دیدن خدا
علامه محمدتقی جعفری با مثالی ساده به دانشجویانش میآموزد که برای «دیدن خدا» باید رو به او بنشینند نه پشت به او؛ ندیدن خدا نتیجۀ غفلت انسان است، نه غیاب او.
-
داستان ۵۲
پسر هارونالرشید، از مردان خدا
قاسم، پسر هارونالرشید، از مقام و ثروت دربار میگریزد و ناشناس به کارگری روی میآورد؛ تنها هنگام مرگ هویت خود را به کارفرمایش آشکار میکند.
-
داستان ۶۰
شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن!
امام علی در خواب به شاعری که غرور به شفاعتش را بهانهٔ گناه کرده بود، مصرع شعرش را اصلاح میکند تا بهجای توجیه گناه، شرم از آن حضرت را یادآوری کند.
-
داستان ۹۳
گناه کبیرۀ عارف!
عارفی که پس از شنیدن خبر سلامت خانهٔ خودش در یک آتشسوزی گفته بود «الحمدلله»، سالها بهخاطر این خودخواهی پنهان استغفار میکند.
-
داستان ۹۴
معرفت باغبان
باغبان بیسواد اما پاکدلی که همراه عالِمی به زیارت امام رضا رفته، در حرم مطهر آن حضرت را به چشم میبیند و با او سخن میگوید؛ عالِم درمییابد معرفت این مرد ساده از او بیشتر است.
-
داستان ۱۳۹
هارون و بهلول و قبرستان
بهلول در پاسخ هارونالرشید که چرا در قبرستان نشسته، میگوید مردگان برخلاف زندگان دروغ نمیگویند و غیبت نمیکنند و او را به یاد قیامت میاندازند.
-
داستان ۱۴۴
ارزش حکومت
ابنسماک با پرسشی ساده دربارهٔ ارزش یک جرعه آب برای هارونالرشید مغرور، به او میآموزد که حکومتش در برابر نیازهای کوچک جسمیاش هیچ ارزشی ندارد.
-
داستان ۱۵۹
تعمیر تار و پود انسان
جوانی از ایل قشقایی که برای تعمیر تارش به اصفهان رفته بود، با شنیدن جملهٔ پیرمردی دربارهٔ «تعمیر انسان»، مسیر زندگیاش را تغییر داد و به یکی از بزرگترین عالمان زمانش بدل شد.
-
داستان ۱۷۱
دعا به جای نفرین
معروف کرخی بهجای نفرینکردن جوانانی که مشغول تفریحات ناسالم بودند، برایشان دعای توبه و سعادت میکند و شاگردانش را به مروت و گذشت فرامیخواند.
-
داستان ۲۱۶
پوریای ولی: قهرمانِ جوانمرد
پوریای ولی در آستانهٔ کسب عنوان قهرمانی، با شنیدن دعای پیرزنی برای معیشت پسرش که حریف او بود، عمداً میبازد و رضایت خدا را بر افتخار شخصی ترجیح میدهد.
