داستان ۱۹۲ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۳۵۳ چاپی
عشقورزی مرد روستایی به همسر بیمارش
مرد روستایی برای آنکه همسر بیمارش نگران هزینهٔ عمل جراحی و آیندهٔ خانواده نشود، هر شب وانمود میکند با فرزندانشان تلفنی صحبت میکند، در حالی که گاو و گوسفندهایشان را از پیش فروخته بود.
از لحظهای که در یکی از اتاقهای بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبهرویم مناقشۀ بیپایانی داشتند. زن میخواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش میخواست او همان جا بماند. از حرفهای پرستارها متوجه شدم که زن تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشۀ این دو کمکم با اوضاع و احوال زندگیشان آشنا شدم. خانوادۀ روستایی سادهای بودند با دو بچه؛ دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده بود و پسری که در دبیرستان درس میخواند. تمام ثروتشان مزرعهای کوچک، شش گوسفند و یک گاو بود. در راهرو بیمارستان تلفنی همگانی بود. هر شب مرد از این تلفن به خانهشان زنگ میزد. صدای مرد خیلی بلند بود. با اینکه دربِ اتاق بیماران بسته بود صدایش بهوضوح شنیده میشد. موضوع همیشگی مکالمۀ تلفنی مرد با پسرش این بود: «گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون میروید یادتان نرود در خانه را ببندید. درسها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر میشود. بهزودی برمیگردیم».
چند روز بعد، پزشکها اتاق عمل را برای عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و گریان گفت: «اگر برنگشتم مواظب خودت و بچهها باش». مرد با لحنی مطمئن و دلداریدهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «اینقدر پُرچانگی نکن». احساس کردم چهرهاش کمی در هم رفت. بعد از گذشت ده ساعت، پرستاران، زن بیحس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمیشناخت. وقتی همه چیز رو به راه شد بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شبهای گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود.
صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آنکه هنوز نمیتوانست حرف بزند، اما حالش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن میخواست از بیمارستان مرخص شود و مرد میخواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب مرد به خانه زنگ میزد. همان صدای بلند و همان حرفهای تکراری. روزی در راهرو قدم میزدم. وقتی از کنار مرد میگذشتم، داشت میگفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر بهزودی خوب میشود و ما برمیگردیم». نگاهم به او افتاد. ناگهان با تعجب دیدم اصلاً کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. همچنان با تعجب به مرد روستایی نگاه میکردم که متوجه من شد. مرد در حالی که اشاره میکرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اینکه مکالمه تمام شد. آهسته به من گفت: «خواهش میکنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلاً برای هزینۀ عمل جراحیاش فروختهام. برای اینکه نگران آیندهمان نشود وانمود میکنم که دارم با تلفن حرف میزنم». در آن لحظه متوجه شدم این تلفنها با صدای بلند برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود! از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بینشان بود تکان خوردم؛ عشقی حقیقی که نیازی به بازیهای رمانتیک و گل سرخ و سوگندخوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم میکرد.
یادمان باشد با شکستن پای دیگران ما بهتر راه نخواهیم رفت؛ با شکستن دل دیگران ما خوشبختتر نمیشویم؛ اگر دلیل اشک کسی شویم دیگر با او طرف نیستیم، بلکه با دل او طرفیم و این انسانبودن است که زیباست.
تا توانی دلی به دست آوردل شکستن هنر نمیباشد
خداوند رحمان میفرماید: «وَلَا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لَا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ؛۱ و از رحمت خدا مأیوس نباشید، زیرا جز مردم کافر از رحمت خدا مأیوس نمی شوند». امام رضا علیهالسلام میفرمایند: «هر بندهای به مردم امید بدهد و آنها را امیدوار کند خداوند هم در روز قیامت او را از رحمتش ناامید نمیکند 3
منابع
- یوسف: 87. بازگشت به متن ↑
