داستان ۱۴ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۴۱ چاپی

این جهان کوه است و فعل ما ندا

پزشکی پس‌انداز سی‌سالۀ حجش را به‌جای زیارت، خرج درمان کودک بیمار خانواده‌ای تنگ‌دست می‌کند؛ او بدون هیچ هزینه‌ای و به شکلی کاملاً غیرمنتظره به حج مشرف می‌شود.

در سالن انتظار فرودگاه جده در حال برگشت به ایران، دو حاجی ایرانی با هم آشنا شدند و برای پُرکردن زمان تأخیر پرواز هواپیما داستان حجشان را برای هم تعریف می‌کردند. حاجی اولی گفت من پیمانکار ساختمان هستم و الحمدلله دهمین بار است که فریضۀ حج را به جا می‌آورم.

حاجی دوم، ضمن تمنای حج مقبول و سعی مشکور از درگاه خدا برای حاجی اول، گفت من دکتر سعید، پزشک متخصص، هستم و در یکی از بیمارستان‌های خصوصی کار می‌کنم. بعد از سی سال کار توانستم هزینۀ حج را پس‌انداز کنم، اما روزی که برای دریافت پس‌اندازم به بخش مالی مراجعه کردم، همان جا با مادر یکی از بیمارانم مواجه شدم که فرزند معلولی دارد. بعد از احوال‌پرسی مختصری متوجه شدم خانم بسیار غمگین و پریشان است، چون به دلیل اخراج شوهرش از کار، دیگر توانایی تأمین هزینۀ معالجۀ فرزند معلولش را در بیمارستان خصوصی نداشت.

پیش مدیر بیمارستان رفتم و از او خواهش کردم ادامۀ درمان آن طفل مریض به حساب بیمارستان صورت گیرد، اما مدیر بیمارستان به تقاضای من جواب رد داد و گفت: «اینجا بیمارستان خصوصی است نه بنیاد خیریه». با ناامیدی تمام از پیش مدیر بیمارستان خارج شدم و در حالی که دلم به حال مریض و خانواده‌اش می‌سوخت به صورت اتفاقی و غیرارادی دستم به جیبی رفت که پول پس‌انداز حج در آن بود. برای چند لحظه به فکر فرو رفتم که این پول بهتر است کی و کجا هزینه شود. بی‌اراده سرم را به سمت آسمان بلند کردم و خطاب به خداوند گفتم: «بارالاها! خودت بهتر از هر کس آرزوی دلم را می‌دانی. هیچ چیزی برایم از رفتن به حج و زیارت خانه‌ات و مسجد حضرت نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله محبوب‌تر نیست. این را هم می‌دانی که برای رسیدن به خانه‌ات تمام عمر تلاش کرده و زحمت کشیده‌ام. بارالاها! من مشکل این زن ناامید و شوهر بیچاره‌اش و فرزند مریضش را بر میل باطنی‌ام، که همانا زیارت خانۀ توست، ترجیح می‌دهم. خدایا از من بپذیر که امید بی‌پناهانی! خدایا مرا از فضل و کرمت بی‌نصیب مگردان!» مستقیم به بخش مالی بیمارستان رفتم و هر چه پول داشتم یکجا به صندوق تحویل دادم و گفتم: «این پولِ شش ماه پیش‌پرداخت برای بستری و هزینۀ درمان آن طفل مریض و معلول». همچنین، به مدیر بخش گفتم: «خواهشی از شما دارم. لطفاً به هیچ وجه به مادر مریض نگویید که هزینۀ بستری و علاج طفل معلولشان را من داده‌ام و اگر اصرار کردند بگویید بیمارستان هزینۀ بیمار شما را متقبل شده است».

به خانه برگشتم. از سویی، چون سفر حج و زیارت خانۀ خدا را از دست داده بودم بسیار ناامید و غمگین بودم، اما در عین حال حس رضایت عجیبی وجودم را فرا گرفته بود و از اینکه خدا مرا وسیله قرار داد تا مشکل آن بیمار برطرف شود احساس خوبی داشتم. آن شب در حالی که صورتم و گونه‌هایم خیس اشک بود به خواب رفتم. در خواب دیدم که در حال طواف خانۀ خدا هستم و مردم به من سلام می‌کنند و می‌گویند: «حجتان قبول باشد!» و به من التماس دعا می‌گفتند.

از خواب پریدم. احساس خوشحالی عجیبی سراپایم را فرا گرفته بود. خدا را شکر کردم و به رضای پروردگار راضی شدم. چند دقیقه‌ای از بیدارشدنم نگذشته بود که زنگ تلفنم به صدا درآمد. مدیر بیمارستان بود. بعد از احوال‌پرسی مختصری گفت: «صاحب بیمارستان امسال هم عازم حج هستند. ایشان هیچ وقت بدون پزشک خصوصی‌شان به حج نمی‌روند، اما متأسفانه این بار پزشک ایشان به دلیل بارداری همسرش و نزدیک‌شدن وضع حمل نمی‌تواند صاحب بیمارستان را در این سفر همراهی کند. خواهشمندم امسال زحمت همراهی ایشان در سفر حج را عهده‌دار شوید». اشک شوق از چشمانم جاری شد. فوراً سجدۀ شکر به جا آوردم و همان‌طور که حالا می‌بینید خداوند حج و زیارت خانۀ خودش را بدون هیچ هزینه‌ای نصیبم کرده است. الحمدلله نه‌فقط هزینه‌ای بابت این سفر ندادم، بلکه به دلیل رضایت از همراهی و خدماتم، هدایای بسیار و مبلغ درخور ملاحظه‌ای هم به من دادند. همچنین، در طول سفر حج فرصتی دست داد تا این داستان را برای صاحب بیمارستان تعریف کنم. ایشان هم گفتند به محض برگشت از سفر دستور خواهند داد مریض آن خانواده تا بهبودی کامل از حساب خاص بیمارستان درمان شود.

حضرت علی علیه‌السلام می‌فرمایند: «طُوبَى لِمَنْ أَحْسَنَ إِلَى اَلْعِبَادِ وَ تَزَوَّدَ لِلْمَعَادِ؛۱ خوشا به حال آن که به بندگان خدا نیکی کند و برای آخرتش زاد و توشه برگیرد».

منابع

  1. غررالحکم ودررالکلم، ج1، ص430. بازگشت به متن ↑