داستان ۹۵ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۱۸۱ چاپی

شرف‌یابی رانندۀ کامیون خدمت امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف

راننده‌ای که در کولاکی مرگ‌بار موتور کامیونش خاموش شده بود، در واپسین لحظات به امام زمان متوسل و توبه می‌کند؛ مرد ناشناسی موتور را روشن می‌کند و ناپدید می‌شود.

یکی از رانندگان کامیون‌ و تریلی می‌گوید من از مشهد مقدس بار تجاری به مقصد اروپا حمل می‌کردم. در کارم بسیار حرفه‌ای بودم و سفرهای سخت و دشوار برایم طبیعی بود. در سرمای سرد زمستان با کرایۀ مناسبی سفارشی به مقصد اروپا گرفتم، چون هر راننده‌ای در این فصل سال آمادگی چنین مقصدی را نداشت. حدود یکصد کیلومتر که از مرز ایران فاصله گرفتم گرفتار هوای برفی‌ و بوران شدم. برفِ عادی‌ و معمولی نبود. من به چنین هواهایی عادت داشتم‌ و هیچ‌گونه ترسی به خود راه نمی‌دادم، ولی تا آن روز چنین طوفان و برفی ندیده بودم. آهسته‌آهسته از حاشیۀ جاده با احتیاط کامل رانندگی می‌کردم. هوا بسیار سرد بود. برف‌پاک‌کن‌ها توانایی پاک‌کردن شیشه‌ها را نداشت. در همین حالت، کامیون لرزش‌های شدیدی پیدا کرد‌ و موتورش خاموش شد. به خودم اطمینان داشتم. مکانیک باسابقه و متخصصی بودم. پیاده شدم و پس از بررسی موتور هیچ علتی برای خاموش‌شدنش پیدا نکردم. هوای سرد، برف‌ و بوران و خاموشی موتور‌ و ساعت‌های نزدیک غروب! داخل کابین نشستم، در انتظار همکاری که از راه برسد‌ و از او کمک بگیرم. جاده‌ای پیدا نبود. برف همه جا را فرا گرفته بود. کامیونی هم در جاده دیده نمی‌شد.

لحظه‌ای به خود آمدم‌! ماندن من در آن اتاقک با موتور خاموش، منجمدشدن‌ و یخ‌زدن من همان‌ و مرگ من در چند لحظۀ دیگر همان! من مذهبی نبودم. گاهی نماز می‌خواندم‌ و بیشتر اوقات کاهل نماز بودم‌ و به نوشیدنی‌های حرام هم اعتیاد داشتم. در آن لحظه سفارش‌های همسرم به یادم آمد که آن‌ها را چندان جدی نمی‌گرفتم. او می‌گفت ‌هر وقت بیچاره شدی‌ و کارد به استخوانت رسید به وجود مقدس امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف متوسل شو. آن حضرت نجاتت خواهند داد! من مرگ ر‌ا در چند قدمی‌ام حس می‌کردم‌ و خجالت می‌کشیدم با آن سابقه به آن حضرت متوسل شوم. کلمات همسرم را در ذهنم مرور می‌کردم: «امام زمان غیاث‌المستغیثین است. راهنمای گم‌شدگان است. شیعیان و دوستان خود و پدرانش را دوست می‌دارد». با کمال ناامیدی‌ و شرمندگی خطاب به امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف عرض کردم: «ای آقای بزرگوار! من گناهکارم. سابقۀ خوبی ندارم، ولی همسرم که دوستدار شماست هم‌اکنون در انتظار من است. فرزندان کوچک بی‌گناهم در انتظار من‌اند. متعهد می‌شوم از این لحظه به بعد تمام نمازهایم را اول وقت بخوانم‌ و آن عادت منحوس را هم برای همیشه ترک کنم. مرا از این گرفتاری‌ و مرگ نجات دهید».

در همین افکار بودم که دیدم شخصی با آچار مکانیک‌ها به شیشۀ کامیون می‌زند. درب کامیون را باز کردم‌ و گفتم: «بیا بالا! الان یخ می‌زنی؟» گفت: «ناراحت من نباش! تو چرا اینجا ایستاده‌ای؟ امشب در اینجا با این اوضاع و احوال مر‌گت حتمی است!» گفتم: «می‌دانم. موتور ماشین یخ زده‌ و روشن نمی‌شود». گفت: «درب موتور را باز کن». از پشت شیشۀ یخ‌زده به‌سختی او را نگاه می‌کردم. اشاره کرد که استارت بزن. بدون معطلی‌ و فوری موتور روشن و آمادۀ حرکت شد. درب موتور را بست‌ و گفت: «حرکت کن». گفتم: «بفرما سوار شو! تا هر جا بخواهی می‌برمت. مرا از مرگ حتمی نجات دادی» گفت: «نگران من نباش! حرکت کن! برو به سلامت! یادت نرود به تعهداتت عمل کنی!» گفتم: «چه تعهدی؟» فرمود: «همان که اکنون با خودت متعهد شدی!» فهمیدم این آقا حضرت صاحب‌الزمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف است. خودم را از کامیون پایین انداختم تا پای مبارکش را ببوسم، اما متأسفانه برف بود و کولاک و صحرایی بی‌انتها. اثری از حضرتش ندیدم. حرکت کردم و در آن بیابان خطرناک با کمال اطمینان‌ و با چشمانی بارانی به راهم ادامه دادم.

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمتجانم بسوختی و به جان دوست دارمت

— حافظ۱

و به تعبیر شعر معروف منتسب به حافظ

دولت آن است که یک لحظه گدای تو شومکی دهد دست که خاک کف پای تو شوم؟

— منسوب به حافظ

السلام علیک یا حجة الله فی ارضه، السلام علیک یا نور الله الذی یهتدی به المهتدون، و یفرج به عن المؤمنین، السلام علیک ابداً ما بقیت و بقی اللیل والنهار، السلام علیک یا بقیة الله فی ارضه و رحمة الله و برکاته. اللهم عجل لولیک الفرج والنصر والعافیة واجعلنی من اعوانه‌ و انصاره، برحمتک یا ارحم الراحمین.

منابع

  1. غزلیات حافظ، غزل 91. بازگشت به متن ↑
  2. منسوب به حافظ بازگشت به متن ↑