داستان ۴۱ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۸۹ چاپی

یاری از یاران جنگ صفین در قاهره

شخصی که مورد حملهٔ مسلحانه قرار گرفته، در حال بیهوشی، توسط سواری ناشناس که خود را «محمد بن الحسن المهدی» معرفی می‌کند شفا و یاری می‌یابد؛ زخم او را با یادگاری از جنگ صفین توجیه می‌کنند، هرچند هفتصد سال از آن جنگ گذشته است.

مجدالدین اربلی، از شاعران بنام عراقی، می‌گوید در خدمت پدرم بودم. مردی از دوستانش از سفر آمده بود‌ و با حالت خستگی به دیوار تکیه داده بود. در حالت بین خواب‌ و بیداری عمامه‌اش از سر‌ش افتاد. زخم عجیبی در سرش بود. پدرم پرسید: «این جراحت چیست؟ با کسی جنگ داشته‌ای؟» گفت: «از جنگ صفین است». پدرم گفت: «تو کجا‌ و جنگ صفین کجا؟ حدود هفتصد سال از جنگ صفین می‌گذرد!»

گفت من به مصر سفر کردم. به طور اتفاقی در مسیری با یکی از اهالی غزه هم‌سفر شدم. در بین راه فهمید من شیعه هستم و از دوستان حضرت علی علیه‌السلام. گفت: «من اگر در صفین بودم این شمشیرم را از خون علی و یارانش سیراب می‌کردم». من هم گفتم: «اگر در صفین بودم معاویه و یارانش را زنده نمی‌گذاشتم‌ و همه را به درک واصل می‌کردم». گفت: «فرض کن اینجا صفین است!» با خنجر‌ و شمشیرش به من حمله کرد و ضربت محکمی به سرم زد که از هوش رفتم. در همان حال دیدم شخصی با نیزه‌ای در دست به من اشاره کرد و دستی به تمام بدن و سرم کشید که تمام دردها‌ و سوزش بدنم خوب شد. به من فرمود: «لحظه‌ای همین جا تأمل کن تا من بیایم». بعد از لحظاتی با سر بریدۀ آن مرد‌ و اسب سواری‌اش‌ و تمام وسایلش تشریف آورد‌ و فرمود: «این‌ها هم از آنِ تو». «نَصَرْتَنَا فَنَصَرْنَاکَ؛ تو ما را یاری کردی، ما هم تو را یاری کردیم». هر کس خدا را یاری کند خدا هم او را یاری خواهد کرد. گفتم: «ای آقای بزرگوار! اسم شما چیست؟» فرمود: «محمد بن الحسن المهدی! هر کس از تو دربارۀ جراحت‌های سرت پرسید بگو از جنگ صفین است».

خوشا دردی که درمانش تو باشیخوشا راهی که پایانش تو باشی

چه خوش باشد دل امیدواریکه امید دل‌ و جانش تو باشی

۱

اللهم عجل لولیک الفرج واجعلنا من انصاره و اعوانه، برحمتک یا ارحم‌ الراحمین.

منابع

  1. دیوان اشعار عراقی، غزلیات، غزل 265. بازگشت به متن ↑