داستان ۳۱۰ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۵۵۲ چاپی
خشکسالی و راز اشکهای شیخ رجبعلی خیاط
در مراسم نماز باران، شیخ رجبعلی خیاط پیش از دعا برای باران، دخترکی گرسنه و سردزده را دلجویی میکند و سپس با اشک و توسل به رحمت خدا، بارانی سیلآسا نازل میشود.
در سالهایی نهچندان دور، تهران دچار خشکسالی شد. مدتها باران نباریده بود. چاهها خشک شده و مردم تشنه و نگران بودند. گروهی از مؤمنان و علما تصمیم گرفتند برای نماز باران به بیرون از شهر بروند و دعا کنند. در میان آنان شیخ رجبعلی خیاط هم حضور داشت. او با لباسی ساده و دلی پر از ایمان جمعیت را همراهی میکرد. در بین راه دخترکی با لباسهای مندرس و کهنه، گریان و لرزان، در گوشهای ایستاده بود و از سرما به خود میلرزید. شیخ به کنار او رفت. مقداری خوراکی به او داد و با قطعهای پارچه که همراه داشت او را پوشاند و چند سکه هم به او داد. دخترک بسیار خوشحال شد و شیخ را دعا کرد. جمعیت به صحرا رسیدند. همه با هم نماز خواندند و دعا و استغاثه کردند، اما آسمان آرام و بیابر بود.
شیخ مدتی ساکت بود. سپس به گوشهای رفت و رو به قبله نشست. سرش را میان دستانش گرفت و با چشمانی پر از اشک زیر لب گفت: «خدایا! ما تشنۀ باران نیستیم. ما تشنۀ رحمت توییم. به اشک شادی آن دخترک بر ما رحمت فرما و با باران رحمتت دلهایمان را شاد کن. اگرچه دلهایمان خشک شده، باران آسمان را از ما دریغ مفرما». او از ته دل گریه و استغاثه میکرد. دقایقی بعد، بادی وزیدن گرفت و ابرهای سیاه در آسمان پدیدار شد. هنوز مردم از جا برنخاسته بودند که قطرههای باران بر زمین خشک فرو افتاد و بارانی شدید نازل شد.
شیخ بعدها به یکی از شاگردانش گفته بود گاه خداوند به خاطر دلِ شکستۀ یک بنده آنچنان رحمتش را نازل میکند که همه حیران میشوند.
طبق احادیث و روایات ائمه (صلوات الله علیهم) گناهان اجتماعی موجب قحطی، خشکسالی و نیامدن باران میشود. برخی از این گناهان عبارت است از: رعایتنشدن حقوق افراد جامعه و مردم از جانب حاکمان؛ رعایتنشدن حقوق حاکمان و زمامداران از جانب مردم؛ قضاوتهای ظالمانه و رعایتنشدن حقوق صاحبان حق از جانب قاضیان؛ احتکار و گرانفروشی؛ مهرباننبودن و خوشرفتار نبودن مردم با یکدیگر؛ رسیدگینکردن به حال ضعیفان و نیازمندان.
پروردگارا، پیوسته دلها، قلبها، اعضا و جوارح ما را بارانی کن تا شایستۀ باران رحمتت شود.
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا.
