داستان ۲۷۲ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۴۸۹ چاپی

سلام پینه‌دوز بر امام حسین وتشرف خدمت حضرت ولی عصر عحل الله تعالی فرحه الشریف علیه‌السلام

کفاش باصفایی که هر روز بر امام حسین سلام و گریه می‌کرد، در شبی برفی و بی‌رزق، بقچه‌ای نان و حلوای معطر و پایان‌ناپذیر از سوی امام زمان دریافت می‌کند.

سید کریم محمودی، معروف به سید کریم پینه‌دوز، در سه‌راه آهنگران بازار تهران مغازه داشت و کفش‌های بازاریان را تعمیر می‌کرد. مردی بود باصفا، متدین و مهربان که نماز اول وقتش ترک نمی‌شد. صبح‌ها با سلام به حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام و گریه‌ای کوتاه در مصائب آن حضرت درب مغازه را باز می‌کرد و خیلی اوقات با سلام به وجود مقدس سالار شهیدان و باریدن قطرۀ اشکی درب مغازه‌اش را می‌بست.

وی در بیان رازی از اسرار زندگی‌اش برای حاج‌سید محمد کسایی، که خود از خیران صاحب‌نام آن زمان بود، می‌گوید روز سرد زمستانی بود و برف سنگینی می‌بارید. صبح، به عادت هر روز، مغازه را باز کردم و تا شب یک نفر هم برای تعمیر کفش به من مراجعه نکرد. درب مغازه را بستم و با دست خالی به طرف منزل حرکت کردم. در آن برف زمستانی هرچه به منزل نزدیک می‌شدم نگرانی‌ام بیشتر می‌شد. پولی نداشتم که یک عدد نان خالی هم تهیه کنم و برای اهل و عیالم ببرم. برف به‌شدت می‌بارید و مغازه‌ها یکی پس از دیگری می‌بستند. در فاصلۀ چندقدمی درب منزل، کنار کوچه، متحیر و سرگردان ایستاده بودم، به این امید که بچه‌ها بخوابند و شرمنده‌شان نشوم. در همان حال که به فکر فرو رفته بودم شخصی کنارم ایستاد‌ و گفت: «سید کریم، این بقچه نان مربوط به شماست». من از شدت خوشحالی توجهی به آن شخص نکردم که از کجا تشریف آورد و چرا بدون پرسش بقچۀ نان گرمی را که تازه از تنور درآمده بود به من عنایت فرمود.

وارد منزل شدم. بچه‌ها و خانواده را صدا زدم که بیایید تا این نان گرم است بخورید. بستۀ بقچه را که باز کردیم با کمال تعجب دیدیم در وسط نان‌ها مقدار زیادی حلوای معطر است که عطرش ما را مدهوش می‌کرد! شام را با نهایت خوشحالی خوردیم و باقی‌ماندۀ سفره را کناری گذاشتیم برای صبحانۀ روز بعد. صبح روز بعد که بقچه را باز کردیم نان‌ها و حلواها همچنان گرم و تازه بود. گویا چیزی از آن‌ها مصرف نشده است. به همسرم سفارش کردم از این قضیه با احدی سخن نگوید و این راز را فاش نکند. تا یک هفته این قضیه ادامه داشت. ما از این نان و حلوا می‌خوردیم، ولی چیزی از آن کم نمی‌شد و نوبت غذای بعدی هم در بقچه به همان صورت نان و حلوای تازه موجود بود.

بعد از چند روز، شب که به منزل آمدم متوجه شدم از بقچه و نان و حلوا و آن عطر معطر خبری نیست. قضیه را از همسرم پرسیدم. گفت امروز بانوی همسایه آمد و گفت: «چند روز است که از خانۀ شما عطری به مشام ما می‌رسد که تا به حال چنین عطری استشمام نکرده‌ایم. این عطر و گلاب را از کجا آورده‌اید؟» من در یک لحظه، بدون توجه، داستان نان و حلوا را برایش بازگو کردم. او اصرار کرد مختصری از آن نان‌ها برای استشفا برایم بیاور. با کمال تعجب هرچه گشتم نه از بقچه خبری بود و نه از نان و حلوا! از این بابت بسیار متأسفم.

بعد از وفات سید کریم این داستان مشهور و زبانزد بازاریان شد. شخصیتی از علمای روحانی، متقی و صاحب‌نام آن زمان فرمود این مقام آقای سید کریم به دلیل آن زیارت و گریۀ روزانه و شبانه‌ای بود که از مولایش حضرت صاحب‌الامر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف تبعیت کرده بود. آن وجود مقدس هم او را مشمول لطف و عنایت خودشان قرار داده بودند.

آینه شو وصال پری‌طلعتان طلباول بروب خانه دگر میهمان طلب

۱

اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة والنصر واجعلنا من اعوانه و انصاره، برحمتک یا ارحم الراحمین.

منابع

  1. دیوان اشعار صائب، غزلیات، غزل 920. بازگشت به متن ↑