داستان ۲۷۱ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۴۸۷ چاپی
تشرف زائر حر بن یزید خدمت حضرت ولی عصر عجلاللهتعالیفرجهالشریف
بانویی که برای زیارت حر بن یزید ریاحی تنها راهی شده بود، هنگام هجوم اشرار به امام حسین علیهالسلام متوسل میشود و سیدی ناشناس، که آیتالله بروجردی او را امام زمان میداند، نجاتش میدهد.
آیتالله سید مسلم موسوی خلخالی میگوید در مسجد جامع اردبیل در خدمت آیتالله بروجردی بودم که خانمی برای گزارش سفرش به عتبات عالیات تقاضای ملاقات داد. آقای بروجردی تأمل کوتاهی کردند و اجازۀ ورود دادند. خانمی بود موقر، محترم، متشخص و با حجاب کامل. به آقای بروجردی گفت با جمعی از دوستان و آشنایان به سفر عتبات عالیات مشرف شدیم. در کربلا از توصیفاتی که دربارۀ حر بن یزید ریاحی شنیده بودم و اینکه حضرت اباعبدالله علیهالسلام دستمال خودشان را به سر آن شهید عالیقدر بستند، به زیارت جناب حر علاقهمند شدم، ولی دوستان با من همراهی نکردند. تصمیم گرفتم خودم بهتنهایی بروم.
به یک سواری تاکسی گفتم عازم حرم حر ریاحی هستم. راننده پذیرفت. همین که تاکسی از شهر خارج شد نگران شدم. شهر غربت، منِ نابلد و تاکسی ناآشنا! مقداری که از شهر دور شد با ایما و اشاره گفت: «ماشین خراب شده و حرکت نمیکند. بروم مکانیک بیاورم اتومبیل را راه بیندازد». ترس و هول و هراس تمام وجودم را گرفت. پشیمان شدم، ولی راه به جایی نداشتم. لحظاتی بعد دیدم راننده با دو نفر دیگر میآیند که معلوم بود مکانیک نبودند و با حرکات زنندهشان شک من به یقین تبدیل شد. مانند ابر بهار گریه میکردم. از اشتباهم پشیمان شدم و به درگاه امام حسین علیهالسلام متوسل شدم و ناله و فریاد کردم که: «یا ابا عبدالله! من زائر خطاکار و دیوانۀ شما هستم! به حق مادرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام و خواهرت زینب کبری علیهاالسلام در این بیابان مرا از دست این اشرار نجات بده». هرچه آنها نزدیکتر میشدند استغاثهام به آن حضرت بیشتر میشد. لحظات آخر در حال سکته و مرگ بودم که فریادم بلند شد: «الغوث، الغوث، یا مولای، یا صاحب الزمان! من خطاکارم، اما مهمان و زائر جدت اباعبدالله علیهالسلام هستم!»
آنها در چند قدمی من بودند که دیدم تاکسی دیگری باعجله در کنار اتومبیلی که من در آن بودم ایستاد. سید بزرگواری در شکل روحانیان عراقی پیاده شد و درب تاکسی مرا باز کرد و با خطاب تند فرمود: «پیاده شو و در آن تاکسی برو». من فوری دویدم و داخل تاکسیای رفتم که آقا امر فرموده بودند. با تندی و ناراحتی فرمودند: «چه کسی گفته است اینطوری بیایید زیارت و اینگونه مسافرت کنید؟» رانندۀ تاکسی من حرکت کرد. من از شیشۀ پشت تاکسی نگاه کردم و دیدم آن آقای محترم با آن سه نفر درگیر شد و با یک حرکت هر سه را به زمین زد و از نظر ما پنهان شد. دیگر کسی را ندیدم و از شدت ناراحتی فراموش کردم از راننده بپرسم این آقای محترم که مرا از دست این اشرار نجات داد چه کسی بود و نام شریفش چه بود. فقط هنگام پیادهشدن که خواستم کرایه بدهم، گفت: «حضرت آقا حساب کردند».
آیتالله خلخالی فرمودند من و اهل مجلس که محو داستان آن خانم محترم شده بودیم ناگاه به خود آمدیم. آنقدر گریه کرده بودیم که حال طبیعی نداشتیم. صورت نورانی آیتالله بروجردی و محاسن مبارکشان خیس بود و اشک از چشمانشان جاری. فرمودند: «بدون شک آن شخصیت محترم امام زمان عجلاللهتعالیفرجهالشریف بودهاند. مولایمان حضرت صاحبالزمان عجلاللهتعالیفرجهالشریف فریادرس بیچارگان و درماندگان است. هر وقت به بنبست واقعی برسیم آن وجود مقدس دربهای رحمت را میگشاید».
ای یادگار عترت و قرآن، بیا بیاجانها به لب رسیده ز هجران، بیا بیا
روز فراق، باغ و گلستان برای ماباشد سیاهتر از شب زندان، بیا بیا
به چه مشغول کنم دیده و دل را که مدامدل تو را میطلبد دیده تو را میجوید
— غلامرضا سازگار
— صامت بروجردی
اللهم اکشف هذه الغمة عن هذه الامة بحضوره و عجل لنا ظهوره، انهم یرونهم بعیدا و نراه قریبا، برحمتک یا ارحم الراحمین.
منابع
- غلامرضا سازگار بازگشت به متن ↑
- صامت بروجردی بازگشت به متن ↑
