داستان ۲۳۹ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۴۳۰ چاپی

مراقبت از پدر

جوانی که برای زیارت مسجد سهله پدر پیرش را تنها می‌گذاشت، از زبان سوارکاری ناشناس سفارش می‌شنود که مراقبت از پدر را بر آن زیارت مقدم بدارد.

شخصی ساکن نجف اشرف بود و از طریق کارگری امرار معاش می‌کرد. پدر پیری داشت که در خدمت به او تقصیر نمی‌کرد و تمام نیازمندی‌هایش را با نهایت مهربانی و خوش‌رفتاری و با آغوش باز انجام می‌داد. شب‌های چهارشنبه به مسجد سهله می‌رفت و به شوق دیدار محبوب آن یک شب را در خدمت پدر نبود. بعد از مدتی، زیارت مسجد سهله را ترک کرد و مانند شب‌های دیگر در خدمت پدر بود.

شخصیت محترمی از علمای نجف، به نام سید هاشم نجفی، علت ترک‌کردن زیارت‌های شب چهارشنبه را از او پرسید. جوان کارگر گفت: «پس از مدت‌ها که به زیارت می‌رفتم و به دیدار محبوب موفق نشدم، از خودم گلایه کردم که اگر لایق بودی لحظه‌ای مولایت را زیارت می‌کردی! شب چهارشنبه‌ای بعد از نماز مغرب به طرف مسجد حرکت کردم. هوا سرد بود و مسیر خلوت. نزدیکی‌های مسجد احساس کردم اسب‌سواری مرا تعقیب می‌کند. ترسیدم مزاحمتی برایم ایجاد کند. در همان حال که در کنارم بود با زبان محلی از مقصدم پرسید. گفتم: «مسجد سهله». فرمود: «خوراکی همراهت داری؟» گفتم: «دست خالی آمده‌ام». فرمود: «دستت را در جیبت داخل کن». گفتم: «هیچ چیزی که مناسب شما باشد ندارم». به‌تندی تکرار کرد و فرمود: «از جیب خودت خبر نداری!» دستم را در جیب‌های پیراهنم کردم. مقداری کشمش یافتم که برای کودکانم خریده بودم و فراموش کرده بودم. گفتم: «ببخشید! همین چند دانه کشمش در جیبم مانده است و نمی‌دانستم». سه بار با زبان محلی خودمان به من فرمود: «پدر پیرت را دریاب! تو را به پدر پیرت سفارش می‌کنم!» و از نظرم غایب شد. یقین کردم که حضرت مولایم بودند و باصراحت امر فرمودند در همین شب‌ها هم به پدرت رسیدگی کن و او را تنها نگذار. مراقبت از پدر برای من مقدم بر زیارت مسجد سهله است.

خوشا دردی که درمانش توباشیخوشا راهی که پایانش تو باشی

خوشا چشمی که رخسار تو بیندخوشا ملکی که سلطانش تو باشی

چه باک آید هر آن کس را که او رانگهبان و نگه‌دارش تو باشی

۱

اللهم عجل لولیک الفرج والنصر والعافیة واجعلنا من اعوانه و انصاره، برحمتک یا ارحم الراحمین.

منابع

  1. دیوان اشعار عراقی، غزل 265. بازگشت به متن ↑