داستان ۲۳۴ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۴۲۲ چاپی
مخالفت وهابیان و کرامت ارباب عزاداران
خانوادهای شیعی که اموالشان به دستور حاکمی وهابی مصادره شده بود، برای برگزاری عزای امام حسین حاضر میشوند فرزندشان را بفروشند؛ خریدار ناشناس اموالشان را با کیسهای طلا بازمیگرداند.
در دوران گذشته، بسیاری از شیعیان عراق در طول سال مبالغی برای هزینهکردن در مراسم اربعین حضرت سیدالشهدا علیهالسلام ذخیره میکردند. شیعیان هند هم در طول سال بهتدریج مبالغی برای تشکیل مجالس سوگواری در ایام عاشورا ذخیره میکردند. برگزاری مجالس و مراسم عزاداری حضرت اباعبدالله علیهالسلام در ایام عاشورا از مهمترین برنامههای شیعیان هند بود و به این مراسم اهتمام ویژه داشتند. در این میان مخالفان سرسختی هم وجود داشتند که ضمن ابراز مخالفت با تشکیل این مجالس، موجبات اذیت و آزار شیعیان را فراهم میکردند؛ بهخصوص از طرف جامعۀ وهابیت این مزاحمتها بسیار چشمگیر بود.
حاکمی وهابی در یکی از شهرستانها دستور داد اموال یکی از شیعیان ثروتمند را که همهساله مراسم عزاداری حضرت سیدالشهدا علیهالسلام را با شکوه هرچه تمامتر برگزار میکرد، مصادره کنند تا مالی در اختیار نداشته باشد و نتواند مراسم عزاداری را برگزار کند. ماه محرم فرا رسید و این شخصیت محترم، اندوهگین و مغموم، با اعضای خانواده مشورت کرد: «آیا مولایمان، امام حسین علیهالسلام، ما را به نوکری نپذیرفته و ما را با این دشمن سرسخت رها خواهد کرد؟» همسرش گفت: «ما در زیارت آن حضرت میخوانیم و میگوییم به مال و جان از تو حمایت میکنیم. مال نداریم، جان که داریم. اگر موافق باشید این پسر عزیزمان را در راه آن حضرت به غلامی و بردگی میفروشیم و وسایل عزاداری را فراهم میکنیم!» فرزند جوانشان بسیار خوشحال شد و گفت: «من به سهم خودم آمادهام! سر و جانم فدای مولایم!» پدر خانواده همراه فرزندش به شهرستانی رفتند که آنها را نمیشناختند و طبق رسوم محلی پسر را برای خدمتکاری عرضه کرد.
اسبسواری با لباس محلی به عنوان خریدار به ایشان مراجعه کرد و با قیمتی بسیار خوب جوان را به عنوان خدمتکار خرید و او را سوار بر اسب کرد و به طرف مقصد رفت. پدر و پسر تا جایی که یکدیگر را میدیدند با دیدگان اشکآلود همدیگر را بدرقه کردند و سرانجام پدر به شهر خود برگشت و سرگرم فراهمکردن مجلس عزاداری شد. ناگهان درب خانه باز شد و پسر نالان و گریان وارد خانه شد و خود را به دامن مادر انداخت. ساعاتی گذشت. اشکهای خانواده تمام نمیشد، بلکه چشمهای گریان ایشان از اشک بر اباعبدالله سیر نمیگردید. پدر پرسید: «چرا فرار کردی؟ تو آمادگیات را اعلام کرده بودی؟» پسر، که گریه او را امان نمیداد، گفت: «آن اسبسوار مرا به اینجا آورد و این کیسۀ پر از سکه را برای مخارج عزاداری به من داد و فرمود به حاکم و فرماندار دستور دادهایم تمام اموالتان را به شما برگردانند. به پدرت هم بگو ما شما را رها نخواهیم کرد».
بعد از چند ساعت، نمایندۀ حکومت با تمام اسناد و وسایل مصادرهشده آمد و اموال را صحیح و سالم برگرداند و گفت: «جناب حاکم با همکارانشان در مجلس شما شرکت خواهند کرد». ما نیز مجلس عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام را باشکوهتر از هر سال برگزار کردیم. حاکم، با نهایت تواضع، در مجلس عزاداری شرکت کرد و هنگام خداحافظی گفت: «خوب اربابی انتخاب کردهاید. من و خانوادهام به جمع شما پیوستیم. از آن حضرت بخواهید عذر تقصیرات ما را به بزرگواری خودشان بپذیرند».
السلام علی الحسین و علی علیّ بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.
