داستان ۲۳ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۶۰ چاپی
روز عاشورا و اهانت به عزاداران
زنی که عزاداران عاشورا را دشنام داده بود، همان شب در خواب میبیند از ورود به مجلسی که حضرت فاطمه زهرا کارت ورود میدهد بازمیماند؛ صبح با پشیمانی برای عذرخواهی به حسینیه بازمیگردد.
در شهرستان یزد ساختمانی بسیار قدیمی به نام «عمارت ناظم» وجود دارد. در این ساختمان حسینیهای قدیمی است که از گذشته محل توجه مردم بوده و روحانیت و معنویت ویژهای دارد و حاجتمندان فراوانی در این مکان مقدس حاجتروا شدهاند. هر سال، ایام عاشورا و دهۀ محرم مجالس بسیار باشکوه و معنوی در این حسینیه برگزار میشود.
پیرمردی از خدمتگزاران قدیمی آنجا میگفت روز عاشورایی در اینجا مجلس باشکوهی در داخل حسینیه و بیرون حسینیه برگزار بود. ما طبق معمول اشخاصی را موظف کرده بودیم که راه عبور و مرور را باز نگه دارند تا آمد و رفت اتومبیلها بهراحتی انجام پذیرد، ولی ازدحام جمعیت گاه مشکلاتی به وجود میآورد. وقت ظهر و هنگام ازدحام جمعیت، که عبور و مرور اتومبیلها بهکندی انجام میگرفت، خانمی با ماشین آخرین مدل میپرسد: «چه خبر است؟» میگویند: «روز عاشوراست و ساعات پایانی مجلس». خانم راننده ضمن توهین به عزاداران میگوید: «بدبختها! گشنهگداها! بیمعرفتها! بیشخصیتها! بروید عقب کار و زندگیتان!» مأموران انتظامات او را آرام میکنند. با رفتن او مراسم بهخوبی تمام شد و ما هم با خستگی تمام به خانههایمان رفتیم.
فردا، که روز یازدهم بود، صبح زودتر برای مرتبکردن مجلس به حسینیه آمدم. شخصی زنگ حسینیه را زد. درب را باز کردم. دیدم خانمی است با لباس منظم و محترم. گفت: «اجازه میدهید داخل شوم؟» گفتم: «تا شروع مجلس چند ساعت مانده است». اصرار کرد و با چشمان اشکآلود گفت: «اجازه دهید من بیایم داخل و داستانم را برایتان بگویم». آن خانم با نهایت وقار و ادب کنار درب حسینیه ایستاد و لحظاتی مکرر درب حسینیه را میبوسید و میگفت: «آقا غلط کردم! خانم بزرگوار مرا ببخشید!» ما از دور او را تماشا میکردیم. بعد از لحظاتی نزد من آمد و گفت: «لطفاً از غذاهای دیروز حتی اگر چند دانه برنج هم هست به من بدهید». متأسفانه غذایی باقی نمانده بود. یک قطعه نان خشکشده آنجا بود. همان را برداشت، شست و بوسید و برای تبرک در کیف دستیاش گذاشت. سپس گفت من دیروز بسیار خسته از تهران رسیدم. برای دیدن بستگانم آمده بودم و از شدت خستگی رفتار ناشایستی مرتکب شدم. به منزل بستگانم رفتم و خوابیدم. خود را در بیابانی داغ و سوزان دیدم که از نهایت تشنگی به هر طرف میدویدم. ناگهان از دور چشمم به همین حسینیه افتاد که دیروز از آنجا عبور کرده بودم. خود را با هر مشقتی بود به حسینیه رساندم. درب باز بود. یک طرف آقای جلیلالقدری ایستاده بود و طرف دیگر، خانم محترمی که تاکنون بانویی به این بزرگواری ندیده بودم. مردم بهترتیب وارد حسینیه میشدند. مردان از آن آقا که ایستاده بود برگ اجارۀ ورود میگرفتند و خانمها از دستان آن خانم. من که از نهایت حرارت و تشنگی صدایم در گلویم خفه شده بود نزد آن خانم رفتم که برگ اجازۀ ورود بگیرم. آن خانم بزرگوار با نهایت احترام فرمود: «شما که دیروز به عزاداران توهین کردی و آنها را گشنه و گدا خواندی! چطور رویَت میشود اجازۀ ورود بگیری؟» از شدت ناراحتی و تشنگی از خواب پریدم و انتظار کشیدم تا هوا روشن شود و برای معذرتخواهی و توبه و انابه بیایم و از رفتار زشت و ناپسند دیروزم استغفار کنم. مرتب میگفت: «آقای مهربان! مرا ببخشید! یا فاطمةالزهرا! مرا عفو بفرمایید!» و با چشمانی گریان خداحافظی کرد و رفت.
عقل بشر از درک تو مات است حسیننام تو کلید مشکلات است حسین
در شأن تو این بس که رسول اکرمفرمود سفینۀ نجات است حسین
— ؟؟؟
السلام علی الحسین و علی علیّ بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین و رحمة الله و برکاته.
منابع
- مأخذ در نسخهٔ اصلی مشخص نشده است بازگشت به متن ↑
