داستان ۱۹۶ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۳۶۲ چاپی

دستگیری امام رضا علیه‌السلام از ارادتمندانش

مداح نابینا و رنجوری که هرگز حاضر نبود جز از امام رضا کمک بخواهد، در برابر ضریح با گریه و التماس شفای بیماری‌اش را می‌طلبد و همان لحظه بینایی و سلامتش را بازمی‌یابد.

آیت‌الله مروارید، از فقها و علمای برجستۀ مشهد مقدس، که زهد و تقوایش مقبول خاص و عام است، می‌گوید یکی از اهالی آذربایجان که مقیم مشهد بود، مغازۀ کوچکی برای امرار معاش داشت و البته از مداحان اهل بیت علیهم‌السلام هم بود. در دورۀ کهولت نابینا شد و از درد پا و کمر هم رنجور بود. علاوه بر این بیماری‌ها، گرفتار ضعف مالی شد و روزگار را به عسرت و سختی می‌گذراند و حاضر نبود از احدی از همکاران کمک مالی دریافت کند. وی اظهار می‌کرد که من پناهنده به امام هشتم، حضرت علی بن موسی الرضا علیه‌السلام هستم و خجالت می‌کشم با وجود چنین مولایی از دیگری یاری بخواهم. در جواب دوستان و همکاران می‌گفت: «یقین دارم حضرت مرا می‌بینند‌ و در حضور چنین مولایی هرگز شایسته نیست چشم به دیگری داشته باشم». ما و دوستانش منتظر بودیم ببینیم آن بزرگوار با او چه خواهد کرد.

روزی، بعد از نماز ظهر و عصر، در قسمت بالای سر مبارک، مشغول نماز و زیارت بودم. او را دیدم که مثل همیشه عصازنان به زیارت آمد و در کنار من نشست و مشغول خواندن زیارت شد. من نیز به سبب شرم‌ و حیایی که از او داشتم خود را معرفی نکردم و او هم مرا نمی‌دید، زیرا نابینا بود. من نیز نظاره‌گر حال و مقالش شدم که ببینم این عاشق با معشوقش چه می‌گوید و چه می‌خواهد. او، با علاقه‌ای که به مداحی اهل بیت علیهم‌السلام داشت، شروع کرد به زمزمه‌کردن اشعاری در مدح مولایش حضرت علی علیه‌السلام.

در مخزن لایموت دردانه علی استبر ارض و سماء امیر و فرزانه علی است

در کعبه ظهور کرد تا بر همه کسمعلوم شود که صاحب خانه علی است

— صغیر اصفهانی

و سپس شروع کرد به مدح‌ و ثنای حضرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام و همچنین روضۀ جان‌سوزی در مصیبت‌های ‌آن حضرت زمزمه می‌کرد و می‌گریست و در پایان خطاب به وجود مقدس امام رضا علیه‌السلام عرض کرد:

مولای منی مخواه که مضطر گردممحروم ز فیض عام این در گردم

با دست تهی نزد کریم آمده‌اممپسند که با دست تهی برگردم

— همان

مولایم! من روضه‌خوان شما خانواده هستم و بابت روضه صله می‌خواهم، آن هم صله‌ای که تاکنون از شما نخواسته‌اند. آقاجان! من مرگ می‌خواهم، مرگ. به من می‌گویند برو گدایی کن! من عمری گدای شما بوده‌ام و با عزت زندگی کرده‌ام. حالا بروم نزد مردم دست دراز کنم؟ آیا با چنین وضعی مرگ برایم بهتر نیست؟ سپس منقلب شد و با دلی سوخته و گریان گفت: اگر امروز یا مرگ یا چشمانم را به من ندهید حرفی را می‌زنم که یک عمر نزده‌ام! من در بیماری و مرگِ فرزندم، شما را به یاد پهلوی شکستۀ مادرتان نیازردم، اما امروز فرق می‌کند. من بین مرگ یا گدایی نزد خلق‌الله مانده‌ام. نپسندید دستم را پیش دیگران دراز کنم. منقلب شد و گریه‌کنان نزدیک ضریح مطهر‌ رفت و سرش را محکم به ضریح کوبید و همان جا افتاد. با کمک چند نفر از زائران، او را به گوشه‌ای کشاندیم. بین حالت بی‌هوشی و هوشیاری بود. ناگهان دیدیم چشمانش باز شد و به اطراف نگاه کرد. مردم صلوات فرستادند و به طرفش هجوم بردند. خادمان صلاح دانستند او را به مکان امنی ببرند تا از هجوم زائران محفوظ بماند. از فردا عصایش را کنار گذاشت. نه از درد پا خبری بود و نه از نابینایی. مانند گذشته به کار و مغازه‌اش با نهایت عزت و آبرومندی ادامه داد.

ای عرشیان به شهر خراسان سفر کنیدشب را در این بهشت الاهی سحر کنید

با زائران این حرم‌الله سر کنیدمدح رضا چو آیۀ قرآن ز بر کنید

دستی که لطف خدا می‌شود توییشاهی که خود رفیق گدا می‌شود تویی

— غلام‌رضا سازگار

صلوات الله و سلامه علیک یابن رسول رب العالمین ایها الامام الرئوف و رحمة الله و برکاته.

منابع

  1. صغیر اصفهانی بازگشت به متن ↑
  2. همان بازگشت به متن ↑
  3. غلام‌رضا سازگار بازگشت به متن ↑