داستان ۱۴۳ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۲۶۷ چاپی
آثار نگاه حرام
مردی که پیشتر به فیض دیدار امام زمان نائل میشد، پس از یک نگاه حرام این توفیق را از دست میدهد؛ از آن پس خود را به دیوانگی میزند تا حسرتش پنهان بماند.
آقای فشارکی، از مجتهدان وارستۀ شیراز و اصفهان، نقل میکند که در شیراز دیوانهای بود که بچهها دورش جمع میشدند و به او میخندیدند و مردم او را دیوانۀ کوچه و خیابان میپنداشتند. روزی در مسجدی بهتنهایی به نماز مستحبی مشغول بودم. احساس کردم شخص دیگری وارد مسجد شد و متوجه من نشد. پشت یکی از ستونها رفت و شروع به نمازخواندن کرد. آنچنان با رعایت کامل آداب نماز را به جا میآورد و با قرائت صحیح نماز میخواند که موجب شگفتیام شد. آهسته نگاهی کردم. متوجه شدم او همان دیوانۀ کوچه و بازار است که کودکان او را مسخره میکنند و کمترین نشانی از دیوانگی در او نیست.
نزدش رفتم و از این دوگانگی حال و رفتارش پرسیدم. ابتدا خودش را به جنون میزد و انکار میکرد. او را قسم دادم و گفتم به حق آن کسی که به خاطرش خودت را به دیوانگی زدهای ماجرایت را برایم بگو. اشکش سرازیر شد و گریهاش گرفت. فهمیدم که انگشت بر زخمش نهادهام. گفت من توفیق زیارت و تشرف خدمت مولایم حضرت صاحبالزمان عجلاللهتعالیفرجهالشریف را داشتم. ولی یک گناه باعث سلب این توفیق از من شد: یک نگاه حرام و نامشروع! به قصد دیدار خواهرم به منزلشان رفتم. در هنگام ورود چشمم به خدمتگزار خواهرم افتاد که دختر جوانی بود. لحظهای توجهم را جلب کرد. استغفار کردم و چشمم را فرو بستم. اما دیگر به زیات محبوب و معشوقم موفق نشدم. هرچه توبه و انابه کردم افاقه نکرد و از زیارت آن وجود نازنین محروم شدم. آیا چنین کسی دیوانۀ واقعی نیست و چارهای جز دیوانگی و بریدن از همه چیز ندارد؟ انسانی که با یک گناه چنین نعمت و مقامی را از دست بدهد آیا پس از سلب این نعمت، دنیا و مافیها برایش ارزشی خواهد داشت؟ نه به خدا قسم!
بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باشوین سوخته را محرم اسرار نهان باش
— حافظ۱
امام صادق علیهالسلام میفرمایند: «اَلنَّظَرُ سَهْمٌ مِنْ سِهَامِ إِبْلِيسَ مَسْمُومٌ وَ كَمْ مِنْ نَظْرَةٍ أَوْرَثَتْ حَسْرَةً طَوِيلَةً؛۲ نگاهکردن تیری است زهرآلود از ناحیۀ شیطان. چه بسیارند نگاههایی که بعدها حسرتها و تأسفهای طولانی به دنبال خود آوردهاند».
اعوذ بالله السمیع العلیم من شر الشیطان اللعین الرجیم.
منابع
- غزلیات حافظ، غزل 272. بازگشت به متن ↑
- کافی، ج5، ص559. بازگشت به متن ↑
