داستان ۱۳۴ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۲۴۹ چاپی
خطاپوشی
معلمی که سارق ساعت گرانقیمت یک دانشآموز را یافته بود، برای حفظ آبروی او هرگز هویتش را فاش نکرد؛ چهل سال بعد، همان شاگرد با قدردانی عمیق این بزرگواری را به یاد میآورد.
سالها پیش در کلاسی شلوغ ساعتمچی گرانقیمتی از دانشآموز ثروتمندی دزدیده شد. آن شاگرد با گریه و زاری به معلم گفت: «ساعت مرا دزدیدهاند و من نمیتوانم جواب پدرم را بدهم؛ مرا از خانه بیرون میکند». معلم با صدای بلند گفت: «هر کس ساعت را برداشته است لطفاً پس بدهد و جایزه بگیرد». اما جوابی نشنید. معلم که نمیخواست پای پلیس و ناظم به میان بیاید و آبروی دانشآموز برود فکری کرد و گفت: «همه بلند شوید و رو به دیوار بایستید و چشمانتان را محکم ببندید. من جیبهای شما را یکییکی میگردم و تا وقتی نگفتهام هیچ کدام نباید چشمانتان را باز کنید». دانشآموزان اطاعت کردند.
در میان آنها پسری فقیر بود که ساعت را برداشته بود. او از ترس میلرزید و عرق سردی بر پیشانیاش نشسته بود. میدانست تا چند لحظۀ دیگر رسوا میشود و آبرویش میرود. معلم ساعت را در جیب او لمس کرد و آهسته درآورد. سخنی نگفت و به بازجویی ادامه داد و جیب تمام دانشآموزان را بدون حرف و سخنی بازرسی کرد. سپس به دانشآموزان گفت: «چشمانتان را باز کنید و در جای خود بنشینید». ساعت را به صاحبش داد و بدون هیچ کلامی همه را مرخص کرد و تا پایان سال تحصیلی هم هیچ سخنی در این باره نگفت و این موضوع بهکلی فراموش شد.
چهل سال بعد، دانشآموزی که ساعت را برداشته بود و حالا برای خود شخصیتی شده بود در خیابان با معلمش ملاقات کرد و دست معلم را بوسید و گفت: «من همان شاگرد خطاکاری هستم که آبرویم را حفظ کردید. از شما بسیار سپاسگزارم». معلم اظهار بیاطلاعی کرد و گفت: «من چیزی یادم نمیآید». شاگرد ادامه داد و داستان سرقت ساعت را یادآوری کرد. معلم با نهایت بزرگواری گفت: «من در آن ماجرا، هنگام بازرسی جیبهای شما، چشمم را بسته بودم و تا این لحظه نمیدانستم ساعت را کدام یک از دانشآموزان برداشته است. نمیخواستم احساسم به هیچ یک از شما تغییر کند». آن مرد چهلساله با لباس مرتب و با قیافهای منظم در وسط خیابان به زمین افتاد و میگریست و با اشک خود کفشهای معلم را شستوشو میداد و میگفت: «هزار جان گرامی فدای بزرگواریات! ای کاش گوشهای از این بزرگواری را ما آموخته بودیم. آنگاه جهان گلستان میشد. هستیام به فدایت ای معلم بزرگوار».
معلم چو کانونی از آتش استهمه کار او سازش و سوزش است
معلم چراغی است گیتیفروزچراغی که هرگز نیفتد ز سوز
— ناشناس
اللهم وفقنا لما تحب و ترضی واجعل عواقب امورنا خیرا.
منابع
- ناشناس بازگشت به متن ↑
