داستان ۱۲ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۳۸ چاپی

چرخۀ کردار در نظم جهان

حاکمی برای پانصد تومان از آزادکردن فرزند بیمار زندانی‌ای خودداری می‌کند و فرزندش را از دست می‌دهد؛ سال بعد فرزند خودش نیز به همان بیماری می‌میرد، و وزیرش یادآوری می‌کند که نظم جهان را حتی حاکم هستی به پانصد گوسفند نمی‌فروشد.

یکی از حاکمان کرمان وقتی به حکومت رسید، یکی از بزرگان شهر را که با او مخالفت می‌کرد دستگیر کرد و به ‌همراه فرزند خردسالش به زندان انداخت. بعد از مدتی فرزندش در زندان به مرض دیفتری دچار شد. زندانی به وزیر حاکم گفت: «به حاکم بگو پانصد تومان می‌دهم و به ‌جای آن فقط پسر خردسالم را از زندان آزاد کند تا درمان شود و نمیرد». حاکم وقتی پیشنهاد مرد را از وزیرش شنید، گفت: «من که حاکم کرمان هستم، نظم و انتظام مملکتم را به پانصد تومان نمی‌فروشم!» در نتیجه، فرزند آن شخص، در زندان جلوی چشم پدر، جان داد.

اتفاقاً سال بعد پسر خودِ حاکم به مرض دیفتری دچار شد. حاکم برای شفای پسرش پانصد گوسفند نذر کرد و به فقرا داد تا فرزندش شفا یابد، ولی سودی نبخشید و فرزند وی هم جلوی چشمان پدر جان داد. روزی حاکم وزیرش را دید و گفت: «عجب روزگاری است! دست‌کم به دعای خانواده‌های فقیر و گرسنه‌ای که آن‌ها را با آن گوسفندها اطعام کردم باید فرزندم خوب می‌شد و زنده می‌ماند». وزیر گفت: «این سخن را نفرمایید قربان! حاکم کل عالم، انتظام و نظم جهان را به پانصد گوسفند حاکم کرمان نمی‌فروشد!»

مشو در حساب جهان سخت‌گیرکه هر سخت‌گیری بود سخت‌میر

— نظامی۱

سعدی هم می‌گوید:

تو با خلق سهلی کن ای نیک‌بختکه فردا نگیرد خدا با تو سخت

— سعدی۲

منابع

  1. خمسۀ نظامی، اسکندرنامه، بخش 58. بازگشت به متن ↑
  2. بوستان سعدی، باب دوم، بخش 12. بازگشت به متن ↑