داستان ۱۱۵ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۲۱۷ چاپی

تأسیس مجالس عزای امام حسین علیه‌السلام در شام

پس از سخنرانی‌های افشاگرانهٔ حضرت زینب و امام سجاد در شام، زنی تازه‌مسلمان‌شده که برای شرکت در مجلس عزای امام حسین از آماده‌کردن مهمانی همسرش غافل مانده بود، با کمکی غیبی سربلند می‌شود.

در شهر شام، بعد از حماسۀ سخنرانی حضرت زینب علیهاالسلام در مجلس یزید‌ و سخنرانی باشهامت‌ و روشنگرانۀ امام زین‌العابدین علیه‌السلام در مسجد اموی نگرش مردم به اُسرا‌ و خاندان اهل بیت عصمت‌ و طهارت علیهم‌السلام دگرگون شد. بسیاری از مردم شام‌ و اطرافیان یزید، به‌ویژه یکی از همسرانش، او را نکوهش‌ و سرزنش کردند، به طوری که یزید، لعنة الله علیه، احساس خطر کرد و از کار خود اظهار پشیمانی کرد‌ و شهادت حضرت اباعبدالله علیه‌السلام و اصحابش را به ابن‌زیاد نسبت داد و به نادانی و بی‌اطلاعی از شخصیت امام حسین علیه‌السلام وانمود کرد. بانوان شجاع‌ و باشخصیتی که در کاخ یزید بودند و یزید به آن‌ها علاقه داشت پیشنهاد دادند اگر در ادعایت صادق هستی اجازه بده در یکی از ساختمان‌های قصر مجلس سوگواری‌ بر پا کنیم. یزید از ترس رسوایی بیشتر اجازه داد.

سه روز در گوشۀ کاخ یزید مجلس عزاداری بر پا شد. روضه‌خوان این مجلس حضرت زینب علیهاالسلام بود. ‌در اینجا بود که حضرت زینب علیهاالسلام با سخنرانی‌های سوزناک، یک‌یک مصیبت‌های واردشده بر اهل بیت عصمت‌ و طهارت علیهم‌السلام را برای زنان شهر شام بیان فرمود‌ و‌ آن‌ها شیون‌کنان‌ و بر سر‌ و سینه‌زنان مجلس عزای باشکوهی برگزار کردند. در نتیجه بسیاری از زنان حاضر در این مجلس به مکتب اهل بیت علیهم‌السلام پیوستند‌ و شیعه شدند و بیشتر آن‌ها همسرانشان را هم به مکتب اهل بیت علیهم‌السلام دعوت، و در پیوستن به آن تشویق کردند. بدیهی است که بعضی از آن‌ها معاند و گمراه، یا یهودی‌ و مسیحی بودند. بانوانی که همسرانشان با آن‌ها همراهی نمی‌کردند مذهب‌ و دین خود را‌ از آن‌ها مخفی می‌کردند‌ و به زندگی خود ادامه می‌دادند.

مجالس عزاداری تا مدت‌ها به شکل آزاد یا محرمانه ادامه داشت. بانوی محترمی که همسرش یهودی بود، مذهب‌ و روش خود را محرمانه تغییر داد و مسلمان و شیعه شد و روزانه پس از انجام‌دادن کار‌های داخل منزل، در مجالس عزاداری حضرت اباعبدالله علیه‌السلام شرکت می‌کرد. دوستان همسرش که یهودی بودند، خبرچینی کردند و گفتند همسرت مسلمان شده و به مجالس عزاداری آن‌ها می‌رود و تو خبر نداری! گفت امتحانش می‌کنم. چند روز بعد، به همسرش گفت: «امشب هفتاد نفر از نزدیک‌ترین دوستانم مهمان ما هستند. برای ایشان غذای خوبی تهیه کن». هدفش این بود که حضور‌ و غیاب همسرش را در تمام روز بسنجد.

آن بانوی تازه‌مسلمان‌شده وسایل غذا را آماده می‌کرد که صدای مجلس عزاداری از خانۀ همسایه را شنید. بی‌اختیار خانه را رها کرد‌ و به مجلس عزا رفت. ساعتی گذشت. ناگهان یادش آمد که شب مهمانان بسیاری دارد و زمان گذشته است. با عجله به خانه برگشت و دید بانوان محترمی با لباس‌های سیاه‌ و مشکی خانه را به بهترین وجه ممکن آراسته‌اند‌ و به رسم عربی خودشان منزل‌ و محل مجلس را با بهترین عطرهای دل‌انگیز معطر‌ و خوش‌بو کرده‌اند. تعجب کرد‌ و گفت: «فدای شما شوم! از کجا تشریف آورده‌اید؟» بانوی بسیار محترمی که بر کارهای آن‌ها نظارت می‌کرد فرمود: «عزیزم، تو به مجلس عزای پسرم رفتی. من هم دخترانم را آوردم تا مجلس تو را آماده کنند و در برابر اعتراض شوهرت قرار نگیری و سرافراز و آبرو‌مند شوی. تو مجلس پسرم را گرم کردی، ما هم مجلس تو را گرم‌ خواهیم کرد. آن بانوی رشیدی که می‌بینی کارها را منظم‌ و مرتب کرده، زینب کبرا دختر بزرگ من است. غذای کامل و شایسته‌ای برای مهمانانت آماده کرده است». زن متأثر می‌شود و بر سر‌ و سینه می‌زند و می‌گوید: «ای جانم‌ و هستی‌ام فدای شما باد! شما چرا؟» و از شدت تأثر بیهوش می‌شود. بعد از لحظاتی بیدار می‌شود، در حالی که اثری از آن بانوان محترم نبود، ولی محل مجلس آراسته و غذاهای متنوع و معطر همه‌ و همه آماده بود.

شب فرا می‌رسد. شوهر زن با مهمانانش از راه می‌رسند و با مجلسی آراسته و معطر و با غذاهایی بی‌نظیر و بی‌مانند مواجه می‌شوند. مهمانان به میزبان می‌گویند: «تا حقیقت را نگویی ما دست به این غذاها نمی‌زنیم. مگر همسر تو فرشته است که این غذاهای بهشتی را فراهم کرده است؟ ما تاکنون چنین غذاهایی ندیده‌ایم!» صاحب منزل از همسرش می‌پرسد: «چگونه به‌تنهایی این همه غذاهای متنوع و لذیذ را تهیه کردی؟ تا به حال چنین دست‌پختی از تو ندیده بودم». آن بانوی تازه‌مسلمان پرده از رازش برمی‌دارد‌ و تمام ماجرا را با تفصیل برایشان شرح می‌دهد. تمام اهالی مجلس متأثر می‌شوند و می‌گویند: «اگر دینی دینِ حق و دینِ رهایی‌بخش‌ و ضامن سعادت انسان‌هاست فقط این دین است»؛ و همگی با لذت‌بردن از آن غذاهای بهشتی، بدون استثنا، مسلمان و حسینی می‌شوند.

به جز حسین مرا ملجأ و پناهی نیستدر این عقیده یقین دارم اشتباهی نیست

ره نجات حسین است‌ و دوستی حسینبه سوی حق به جز این ره طریق و راهی نیست

— سید ابوالقاسم موسوی (فانی)

و به تعبیر شاعر معاصر علی اکبر لطیفیان

این روزگار می‌گذرد خوب یا که بدبهتر که عمر ما در این خانه بگذرد

— علی اکبر لطیفیان

اللهم وفقنا لما تحب‌ و ترضی.

منابع

  1. سید ابوالقاسم موسوی (فانی). بازگشت به متن ↑
  2. علی اکبر لطیفیان بازگشت به متن ↑