داستان ۱۱۰ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۲۰۷ چاپی

کرامتی از امام رضا علیه‌السلام

بازرگانی که به‌سبب نقص فنی هواپیما در مشهد فرود اضطراری داشته، هیزم‌فروشی تنگ‌دست را برای جهیزیهٔ دخترش یاری می‌کند؛ او این کار را هدیهٔ امام رضا به خود می‌داند.

شخصیت محترمی از بازرگانان قدیم می‌گوید به قصد برنامه‌ای عازم سیستان شدم. در بین راه هواپیما دچار نقص فنی شد و در فرودگاه مشهد فرود اضطراری کرد. ساعت حدود ۸ صبح بود. خلبان گفت تا ساعت ۵ بعدازظهر در اینجا هستیم تا قطعۀ مد نظر از تهران برسد. دیدم وقت کافی برای زیارت حرم مطهر امام رضا علیه‌السلام دارم. اتومبیلی گرفتم و عازم آنجا شدم. در هنگام ورود به آستان مقدس امام هشتم علیه‌السلام احساس کردم آن حالت روحانی‌ای که باید داشته باشم ندارم و آمادگی روحانی برای تشرف به حضور مبارک امام در من نیست. از زیارت منصرف شدم و در کوچه‌ها و خیابان‌های اطراف حرم قدم می‌زدم و به حالت خود افسوس می‌خوردم. آن زمان نانوایی‌ها با هیزم تنورشان را گرم می‌کردند. جمعی از کارگران هیزم را از بیابان‌های اطراف مشهد جمع می‌کردند و به نانوایان می‌فروختند.

همین‌طور که در خیابان‌ها قدم می‌زدم پیرمردی را دیدم که هیزم فراوانی، سنگین‌تر از ظرفیت گاری دستی‌اش، با سختی حمل می‌کند. به او گفتم: «پدرم! مجبوری این همه هیزم بارگیری کنی، که این‌طور به زحمت بیفتی؟» گفت: «آقا، مجبورم! دختر دم بختی دارم. باید برای تهیۀ جهیزیه‌اش خیلی هیزم بفروشم تا او را به خانۀ بخت بفرستم. فقط همین یک دختر را دارم و دستم خالی است». گفتم: «می‌توانی یک استکان چای مرا مهمان کنی؟» گفت: «قدم‌هایتان‌ روی چشم‌هایم! شما مهمان آقایم امام رضا علیه‌السلام هستید!»

وارد منزلش شدم. چه منزلی! بسیار فقیرانه با وسایلی بسیار اندک‌ و ناچیز! دخترش با یک استکان چای از من پذیرایی کرد. پرسیدم: «برای جهیزیۀ دخترت چه مبلغی لازم داری؟» گفت: «دو میلیون! برایم خیلی سنگین است!» دسته چک همراهم بود. برای قراردادی تجاری به سیستان می‌رفتم. مبلغ ده میلیون برایش نوشتم و گفتم: «جهیزیۀ خوبی برای دخترت تهیه کن و به زندگی خودت هم سر و سامانی ‌بده. تو پدرزن شده‌ای و خرج بسیار داری». گفت: «آقا، من اگر تا آخر عمرم هم کار کنم نمی‌توانم این بدهی را بدهم. از لطف شما ممنونم، ولی نمی‌پذیرم». گفتم: «این هدیۀ امام رضا علیه‌السلام است. قرض و وام نیست». پیرمرد روی قدم‌هایم افتاد و هر دو لحظاتی به شکرانۀ این نعمت بزرگ از ولی نعمتمان، حضرت رضا علیه‌السلام، با چشم‌های بارانی‌مان تشکر‌ و سپاس‌گزاری می‌کردیم.

وقت من تقریباً تمام شده بود‌ و باید خود را به فرودگاه می‌رساندم. به درب حرم مطهر رفتم تا از آن امام بزرگوار تشکر‌ و خداحافظی کنم، آنچنان حالت روحانی‌ای پیدا کرده بودم که گویا می‌فرمودند: «بفرما مهمان عزیز ما!» چند لحظه‌ای بدون زیارت‌نامه خواندن شرف‌یاب شدم‌ و ضریح مطهر را بوسیدم. هیچ وقت شیرینی‌ و لذت آن زیارت از خاطره‌ام محو نمی‌شود. نفهمیدم هواپیما به چه منظوری و به دستور چه شخصیت والایی در فرودگاه مشهد مجبور به فرود شده بود! به خود آمدم. گویا این لحظات را خواب می‌دیدم و کارهایی را بدون اختیار و اراده انجام داده بودم که تا زنده‌ام از یادم نمی‌رود! در آن سفر بود که قرارداد بسیار خوب‌ و پُرمنفعتی نصیبم شد که خودم هرگز فکرش را نمی‌کردم و امروز هرچه دارم از آن سفر دارم.

در طوس جلال کبریا می‌بینمبی‌پرده تجلی خدا می‌بینم

در کفش‌کن حریم پور موسیموسای کلیم با عصا می‌بینم

— ناصرالدین شاه قاجار

اللهم صل علی علیّ بن موسی الرضا المرتضی الامام التقی النقی‌ و حجتک علی من فوق الارض‌ و رحمة الله‌ و برکاته.

منابع

  1. ناصرالدین شاه قاجار بازگشت به متن ↑