داستان ۳۰۴ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۵۴۰ چاپی

بازرگان‌ و مستمند

مدیر بازرگانی که گدایی نیازمند را با تحقیر از خود رانده بود، ساعتی بعد با خبر غرق‌شدن کشتی کالایش، خود را نیازمندتر از او می‌یابد و به درگاه خدا توبه می‌کند.

حاج‌عباس، تاجر شیرازی، می‌گوید من در نوجوانی در بازار وکیل، شاگرد یک دفتر تجارتی صاحب‌نام و ثروتمندی بودم که فعالیتش واردات لوازم آشپزخانه و منزل از هندوستان بود. از بازاریان نوع کالا را سفارش می‌گرفت، به همراه مقداری پیش‌پرداخت. مقدار سفارش کالاها که به حدود یک کانتینر بزر‌گ می‌رسید به هندوستان مسافرت می‌کرد و کالاهای سفارشی را می‌خرید و تحویل شرکت حمل و نقل می‌داد و حدود چهار ماه بعد کالا به بندر خرمشهر می‌رسید‌. ترخیص از گمرک و توزیع میان خریداران به عهدۀ ما بود.

یک روز صبح زود، طبق معمول درب مغازه و شرکت را باز کردم و به نظافت و مرتب‌کردن دکور مغازه مشغول شدم. مدیر شرکت صبح اول وقت برای رسیدگی به حساب‌ها و دریافت و پرداخت‌ها به دفتر خود، در انتهای مغازه، آمده بود و با خیال راحت مشغول بود. گدای دوره‌گرد و نیازمندی هر روز برای دریافت کمک و مساعدت مالی به بازار می‌آمد. آن روز هم طبق معمول به دفتر ما آمد و تقاضای کمک کرد. مدیر دفتر مشغول حساب‌ها بود. از مزاحمت اول وقت او ناراحت شد و گفت: «اول وقتی مزاحم ما نباش! خلایق هرچه لایق! اگر لایق بودی خداوند تو را هم مانند دیگران ثروتمند می‌کرد!» مرد نیازمند و متکدی گفت: «حالا که خداوند شما را لایق دانسته است، به این نالایق کمک کنید تا مانند من درمانده و وامانده نشوید!» مدیر دفتر خشمگین شد و گفت: «من مثل تو بشوم؟ شش سال هم بگذرد هیچ کس نمی‌تواند مرا مانند تو محتاج و نیازمند کند. تمام این بازاریان که می‌بینی همگی محتاج من‌اند. با زبان خوش از اینجا دور شو، وگرنه دستور می‌دهم با ضرب و شتم تو را بیرون بیندازند». آن مرد مستمند سر به زیر افکند، زیر لب کلماتی گفت و رفت.

چند لحظه بعد مأمور ادارۀ پست و تلگراف وارد شد و گفت: «با نهایت تأسف باید خبر وحشتناکی به شما بدهم. به‌فوریت به شرکت حمل‌ و نقل مراجعه کنید. به موجب این تلگراف کشتی حامل اجناستان در اقیانوس هند غرق شده است‌!» او تلگراف را تقدیم جناب مدیر کرد‌ و رفت. هیچ وقت آن صحنه از یادم نمی‌رود. سرش را میان دو دستش گرفت و گفت: «خدایا! پروردگارا! غلط کردم! این تو بودی که قادر بودی در یک لحظه مرا مانند آن مرد نیازمند بیچاره، نیازمند و بیچاره کنی! در یک لحظه، تمام هستی‌ام را از من گرفتی! به اضافۀ کوله‌باری قرض و گرفتاری که قادر به دادنش نخواهم بود. وای بر من! خدایا توبه کردم! من از آن مرد نیازمند، نیازمندتر شدم!» از دفتر شرکت رفت‌ و تا امروز خبری از او نداریم، جز اینکه تا مدتی طلبکارها برای مطالبۀ پیش‌پرداختشان مراجعه می‌کردند و هیچ‌کس پاسخ‌گویشان نبود.

مرد باید که در کشاکش دهرسنگ زیرین آسیا باشد

دنیا پستی و بلندی دارد. اگر انسان، بنده باشد و به داده‌های خدا راضی و خشنود باشد و به مستمندان رسیدگی کند خداوند هم پایان کارهایش را به‌خوبی و خوشی ختم می‌فرماید و اگر دلی را برنجاند خدا هم او را بیچاره و درمانده خواهد کرد.

تا توانی دلی به دست آوردل شکستن هنر نمی‌باشد

— ؟؟؟

آتشی نمی‌سوزاند ابراهیم را، و دریایی غرق نمی‌کند موسی را. مادری کودک دلبندش را به دست موج‌های خروشان نیل می‌سپارد تا برسد به خانۀ فرعونِ تشنه به خونَش و با کمال اشتیاق، موسی را در دامن خود بپروراند. یوسف را برادرانش به چاه می‌اندازند، سر از خانۀ عزیز مصر درمی‌آورد. مکر و نیرنگ زلیخا زندانی‌اش می‌کند، اما عاقبت بر تخت حکومت می‌نشیند. از این قِصَص قرآنی هنوز هم نیاموختی که اگر همۀ عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند و خدا نخواهد، نمی‌توانند. اوست که یگانه تکیه‌گاه من و توست. پس به تدبیرش اعتماد کن! به حکمتش دل بسپار! به او توکل کن! و به سمتش قدمی بردار، تا ده قدم آمدنش را به سوی خود به تماشا بنشینی.

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا.

منابع

  1. اخلاق الاشراف عبید زاکانی، باب 6. بازگشت به متن ↑
  2. مأخذ در نسخهٔ اصلی مشخص نشده است بازگشت به متن ↑