داستان ۲۹۳ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۵۲۱ چاپی

تشرف زائر در راه ماندۀ امام رضا علیه‌السلام خدمت امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف

زائری از خادمان مسجد سهله که در بیابانی از کاروان زیارت مشهد جا مانده بود، پس از توسل به امام زمان، توسط سوارکاری ناشناس در چند دقیقه به کاروان بازمی‌گردد و درمی‌یابد که امام زمان بوده است.

خانوادۀ سهلاوی سالیان متمادی، نسل اندر نسل، از خادمان و کلیدداران مسجد سهله در حومۀ نجف اشرف‌اند. شخصیت محترمی از این خاندان، به نام جواد سهلاوی، می‌گوید جناب آقای حسین سهلاوی، از اجداد ما و از خادمان مسجد سهله، در زمان حکومت قاجاریه با کاروانی از نجف عازم مشهد می‌شوند. طبق مرسوم آن زمان، هر یک از مسافران سوار بر یک چهارپا، به همراه خورجینِ لوازم سفر با کاروانی عظیم رهسپار ایران و مشهد می‌شوند. آقای حسین سهلاوی می‌گوید بعد از کرمانشاه، یک پای چهارپای من به سوراخی فرو رفت و همان پا مجروح شد. من اهمیت ندادم و با پای لنگان و مجروح آن حیوان به حرکت ادامه دادم، ولی متأسفانه چهارپا قادر به حرکت نبود.

آهسته‌آهسته از کاروان عقب ماندم. نزدیکی‌های غروب بود و مرکوب من از حرکت ایستاد، به طوری که ادامۀ راه‌رفتن برایش مقدور نبود. فاصلۀ بین من و کاروان بیشتر شد. کنار جاده و در بیابانی بی‌انتها تنها ماندم. هوا تاریک می‌شد و من تنها مانده بودم و هیچ فریادرسی نداشتم. دو رکعت نماز استغاثه به حضرت ولی عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف خواندم و با گریه و زاری و سوز دل به آن حضرت متوسل شدم و عرض کردم: «ای آقای مهربان! ای فریادرس بیچارگان! من زائر جد بزرگوارتان امام رضا علیه‌السلام هستم. راضی نشوید امشب در این بیابان خوراک جانوران درنده شوم».

در همان حال اضطرار و بیچارگی دیدم اسب‌سواری کنارم ایستاد و فرمود: «سهلاوی، چرا اینجا نشسته‌ای؟» من تصور کردم از طرف سرپرست کاروان برای نجاتم آمده است. اشک‌هایم را با آستینم پاک کردم و گفتم: «مگر حال زار مرا نمی‌بینی؟» فرمود: «حرکت کن برویم. شب نزدیک است. خورجین و وسایل سفر تو سنگین است. خورجین را پشت اسب من بگذار و آهسته با هم برویم تا هرچه زودتر به کاروان برسیم». بعد از چند قدمی فرمود: «چهارپای تو نمی‌تواند راه برود. بیا بر اسب من سوار شو و من آهسته همراه چهارپای تو می‌آیم». من سکوت کردم و از حضورش خجالت کشیدم. دفعۀ دوم و سوم فرمود: «پیاده شو! و سوار بر اسب به طرف کاروان برویم». من با اشتیاق کامل سوار بر اسب شدم. چند قدمی که رفتیم به اقامتگاه شبانۀ کاروان رسیدیم! سرپرست کاروان از دیدنم خوشحال شد و گفت: «نگرانت بودیم! چرا عقب مانده‌ای؟ این اسب زیبا را از کجا آورده‌ای؟» من رویم را برگرداندم و گفتم: «از لطف این آقا!» متحیر و سرگردان و متعجب هیچ کسی را ندیدم. ضمن اینکه متوجه شدم نصف روز راه را در چند دقیقۀ کوتاه آمده‌ام. خودم را روی زمین انداختم. سجدۀ شکر کردم و سر به زمین می‌کوبیدم و فریاد می‌زدم: «وای بر من! وای بر من! چرا من مولا و امام زمانم را نشناختم و به حضرتش جسارت کردم». تمام کاروانیان منقلب شدند. همگی با چشم‌های گریان عرض سلام و ارادت خدمت آن حضرت کردیم و آن شب حالت روحانی‌ و باصفایی داشتیم، که دیگر چنین حالتی برای هیچ یک از ما به وجود نیامد.

ای که مرا خوانده‌ای راه نشانم بدهدر شب ظلمانی‌ام ماه نشانم بده

چشمۀ نورم تویی سنگ صبورم توییمن که ز ره مانده‌ام راه نشانم بده

— فربد فریادی (یاس)

اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة والنصر واجعلنا من انصاره و اعوانه، برحمتک یا ارحم الراحمین.

منابع

  1. فربد فریادی (یاس). بازگشت به متن ↑