داستان ۲۵۱ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۴۵۱ چاپی
یعقوب لیث صفار و افسر خیانتکار
یعقوب لیث صفار شخصاً و ناشناس، شبانه به دادخواهی مردی مظلوم میرسد و مجرم را، حتی با احتمال آنکه فرزند خودش باشد، به کیفر میرساند.
یعقوب لیث صفار شبی هرچه کرد خوابش نبرد. غلامان را گفت: «حتماً به کسی ظلم شده است. او را بیابید». پس از کمی جستوجو غلامان بازگشتند و گفتند: «سلطان به سلامت باشد! دادخواهی نیافتیم». ولی سلطان را دوباره خواب نیامد. خود برخاست و با جامۀ مبدل از قصر خارج شد. در پشت قصر نالهای شنید که میگفت: «خدایا، یعقوب هم اینک بهخوشی در قصر خویش نشسته و در نزدیک قصرش اینچنین ستم میشود». سلطان نزد او رفت و گفت: «چه میگویی؟ من یعقوبم و از پی تو آمدهام. بگو ماجرا چیست». آن مرد گفت: «یکی از نزدیکانت، که نامش را نمیدانم، شبها به خانۀ من میآید و بهزور زن مرا آزار و اذیت، و به او تجاوز میکند». سلطان گفت: «اکنون کجاست؟» مرد گفت: «شاید رفته باشد». شاه گفت: «هر گاه آمد مرا خبر کن». یعقوب آن مرد را به نگهبان قصر معرفی کرد و گفت: «هر زمان این مرد مرا خواست به من برسانیدش، حتی اگر در نماز باشم».
شب بعد، باز همان متجاوز به خانۀ آن مرد بینوا رفت. مرد مظلوم به دربار یعقوب لیث رفت و او را از آمدن آن شخص مزاحم آگاه کرد. یعقوب لیث با شمشیر برهنه به راه افتاد. در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید. دستور داد چراغها و آتشدانها را خاموش کنند. آنگاه ظالم را با شمشیر کشت. پس از آن دستور داد چراغ را روشن کنند و در صورت کشته نگریست. سلطان سر به سجده نهاد. سپس به صاحبخانه گفت: «قدری نان بیاورید که بسیار گرسنهام». صاحبخانه گفت: «پادشاهی چون تو چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کرد؟» شاه گفت: «هر چه هست بیاور». مرد پارهای نان آورد و از شاه سبب خاموش و روشنکردن چراغ و سجده و نان خواستنش را پرسید. سلطان در جواب گفت: «آن شب که از ماجرای تو آگاه شدم با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من کسی جرئت این کار را ندارد، مگر یکی از فرزندانم. گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری مانع اجرای عدالت نشود. چراغ که روشن شد دیدم بیگانه است. از این جهت سجدۀ شکر بجا آوردم، اما غذا خواستنم به این دلیل بود که از آن شب که از چنین ظلمی در سرزمینم آگاه شدم با پروردگارم پیمان بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم؛ و از آن ساعت تا به حال چیزی نخوردهام و گرسنهام».
عدل آمد و امن آمد و رستند رعیتاز پنجۀ گرگان ربایندۀ غدار
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند: «اگر عدالت از طرف حاکمان رعایت نشود آرامش و ثبات اجتماعی متزلزل میگردد».۲ آرامش و آسایش جامعه در عدالت حاکمان آن جامعه نهفته است.
منابع
- دیوان فرخی سیستانی، قصاید، قصیدۀ 76. بازگشت به متن ↑
- نهج البلاغه، نامهٔ 53. بازگشت به متن ↑
