داستان ۱۷۵ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۳۲۵ چاپی

کرامتی از حضرت عبدالعظیم علیه‌السلام

کلیددار حرم حضرت عبدالعظیم که به سبب یک نگاه حرام از مقامش برکنار شده بود، پس از چهل روز توسل به امام رضا، دوباره به لطف حضرت عبدالعظیم کلید حرم را بازمی‌یابد.

جناب آقای سید محمد آستانه‌دار، کلیددار حرم مطهر حضرت عبدالعظیم علیه‌السلام در محدودۀ سال 1300 هجری، می‌گوید سالیانی کلیددار حرم مطهر بودم و صبح‌ها هر روز با نهایت افتخار درب حرم مطهر را باز می‌کردم و در پایان شب هم بستن درب را به عهده داشتم. شبی، در عالم خواب، دیدم به حرم مطهر مشرف شدم و مولایم حضرت عبدالعظیم علیه‌السلام در کنار ضریح ایستاده‌اند. من خدمتشان سلام کردم. ایشان روی مبارکشان را از من برگرداندند و فرمودند: «از فردا به آستانۀ ما وارد نشوید». من از ناراحتی از خواب بیدار شدم. همیشه نزدیکی‌های صبح برای گشودن درب حرم مشرف می‌شدم. در همان وقت شب، شخصی از طرف تولیت آستان مقدس به منزلم آمد و گفت: «جناب تولیت گفته‌اند کلید درب حرم را بدهید و دیگر لازم نیست شما کلیددار باشید!» من کلید را با ناراحتی تحویل دادم و به خود اندیشیدم که چه خطایی مرتکب شده‌ام که این افتخار از من سلب شد.

به من الهام شد که به امام رضا علیه‌السلام پناه ببرم. اول صبح، به اتفاق خانواده، همراه کاروانی عازم مشهد مقدس شدم و حدود چهل شبانه‌روز مقیم حرم مطهر آن حضرت بودم و به حضرتش پناه بردم و استدعا می‌کردم شفاعتم را خدمت حضرت عبدالعظیم علیه‌السلام بفرمایند و افتخار کلیدداری حرم آن حضرت را به من برگردانند. روزها و شب‌ها می‌گذشت و من مقیم حرم مطهر امام هشتم علیه‌السلام شده بودم، به این امید که آن وجود مقدس مرا شفاعت کنند. سرانجام، نیمه‌شبی خواب دیدم که خدمت مولایم حضرت عبدالعظیم علیه‌السلام شرف‌یاب شدم و ایشان فرمودند: «به شهرری برگرد. تولیت آستانه کلید را به تو برمی‌گرداند». از خواب بیدار شدم و از خوشحالی در پوستم نمی‌گنجیدم. صبح زود خدمت امام هشتم علیه‌السلام مشرف شدم و از لطف‌ و محبت ایشان تشکر کردم و از حضرتشان خداحافظی کردم.

به سبب طول سفر و هزینه و مخارجش موجودی من نیز تمام شده بود و هزینۀ برگشت را نداشتم. در بازار مجاور حرم قدم می‌زدم، به آن امید که شاید آشنایی را ببینم و مخارج برگشت را به عنوان قرض از او بگیرم. مغازه‌داری به من اشاره کرد و گفت: «ممکن است اسمتان را بفرمایید؟» گفتم: «سید محمد، از اهالی شهرری در تهران». آن شخص محترم مبلغ پنجاه تومان، که برابر هزینۀ مراجعت ما بود، به من تقدیم کرد و گفت: «این هدیۀ حضرت امام رضا علیه‌السلام است و نیازی به برگرداندنش ندارید». اشک‌هایم جاری شد و در برابر مهمان‌نوازی حضرتش سر تعظیم فرود آوردم و خداحافظی کردم. من و خانواده‌ام همان روز به شهرری برگشتیم. دوستان و آشنایان برای دیدنم می‌آمدند و من در این فکر بودم که چگونه نزد کلیددار بروم و تقاضای کلید کنم. در همان لحظه نمایندۀ تولیت آستان مقدس به دیدنم آمد و گفت: «جناب تولیت به دیدن شما می‌آیند. آماده باشید!» تولیت محترم آستان مقدس حضرت عبدالعظیم علیه‌السلام تشریف آوردند و کلید درب حرم مطهر را به من دادند و فرمودند: «از من رنجشی نداشته باش. من، به دستور حضرت عبدالعظیم علیه‌السلام، کلید را از تو گرفتم و امروز هم به دستور مستقیم ایشان کلید را به شما برمی‌گردانم. شما مانند گذشته کلیددار حرم مطهر خواهید بود.

بعد از این قضایا به فکر افتادم خطا‌ و لغزشم را بازیابی کنم و ببینم چه کرده بودم که خشم و غضب حضرت عبدالعظیم علیه‌السلام را در پی داشت. به کارها، رفتارها و گفتارهایم فکر کردم. ناگهان متوجه شدم در روزی که شبش کلید را از من گرفتند، برخلاف دستور خداوند،۱ مرتکب یک ‌نگاه حرام شده بودم! خدمتشان توبه و عرض ادب کردم و بعد از آن کاملاً حواسم را جمع کردم که کوچک‌ترین خطایی نکنم.

ز دست دیده و دل هر دو فریادکه هرچه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولادزنم بر دیده تا دل گردد آزاد

منابع

  1. نور: 31-32. بازگشت به متن ↑
  2. دوبیتی‌های باباطاهر، دوبیتی 23. بازگشت به متن ↑