داستان ۱۵۴ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۲۸۸ چاپی

گناه کبیرۀ ناامیدی از رحمت پروردگار

سرداری که به فرمان خلیفه شصت تن از سادات را بی‌گناه کشته بود، نزد امام رضا اعتراف می‌کند که از رحمت خدا ناامید است؛ امام می‌فرماید این ناامیدی گناهی بزرگ‌تر از آن قتل‌هاست.

عبدالله بزاز نیشابوری با حمید بن قحطبه، از سرداران و نزدیکان خلفای عباسی، ارتباط نزدیکی داشت. می‌گوید در یکی از ماه‌های مبارک رمضان برای کار مهمی نزدش رفتم. از من پذیرایی شایسته‌ای کرد. هنگام ظهر دستور داد سفرۀ غذای مفصلی برای من و خودش آوردند. من گفتم: «ماه رمضان است و روزه‌ام، شاید امیر عذری برای نگرفتن روزه دارد که روزه‌خواری‌اش موجه است». حمید گفت: «روزه برای شخص جنایتکاری مثل من سودی ندارد» و قطر‌ه‌های اشک از دیدگانش جاری شد.

سپس گفت نیمه‌شبی خلیفۀ عباسی مرا احضار کرد و پرسید: «تا چه حد مطیع‌ و فرمانبردار منی؟» گفتم: «جان و مال و ثروتم فدای خلیفه باد!» سرش را به زیر انداخت و مرا مرخص کرد. لحظاتی گذشت. دوباره مرا احضار کرد. بر خود ترسیدم و تصور کردم سعایتی از من شده و خلیفه قصد قتلم را دارد. به حضورش شتافتم. همان پرسش را تکرار کرد و من گفتم: «جان و مال و خانواده‌ام فدای خلیفه باد!» با لبخندی تلخ مرا مرخص کرد. از قصر خلافتی بیرون آمدم و شتابان به طرف خانواده‌ام رفتم تا آن‌ها را از نگرانی درآورم که برای بار سوم مرا احضار کرد. من وصیتم را کردم و به طرف دارالخلافه رفتم. برای بار سوم پرسش خود را تکرار کرد: «فداکاری تو در اطاعت از اوامر خلیفه چقدر است؟» با نگرانی گفتم: «مال و ثروت، خانواده و بستگان، و دین و اعتقاداتم فدای اوامر خلیفه باد!» لبخند رضایت‌بخشی زد. گویا منتظر شنیدن همین کلمات بود. شمشیر و شمعی در برابرش بود. شمشیر را به من داد و گفت: «هرچه ربیع، خادم مخصوص من، به تو امر می‌کند اطاعت کن». سپس ما را مرخص کرد.

همراه ربیع به زندان گمنام‌ و ناشناسی رفتیم که سه اتاق داشت و چاهی عمیق در فضای باز. در هر اتاق بیست نفر از سادات علوی و بنی‌فاطمه زندانی بودند. ربیع درب اتاق اول را گشود و گفت: «این بیست نفر را گردن بزن!» من آن بی‌گناهان را کشتم و او جنازه‌هایشان را به درون چاه افکند. همین‌طور اتاق دوم و سوم، همگی را در آن نیمه‌شب به قتل رساندیم. آخرین نفر پیرمردی نورانی بود. به من گفت: «اگر روز قیامت جد بزرگوار ما، حضرت خاتم‌الانبیا صلی‌الله‌علیه‌وآله، از تو بپرسد شصت نفر از اولاد و فرزندانم را به چه گناهی در این نیمه‌شب کشتی چه جوابی خواهی داد؟» من به خود لرزیدم و نزدیک بود شمشیر از دستم بیفتد که ربیع با خشونت گفت: «فرمان خلیفه است!» من آن پیرمرد را هم به قتل رساندم! آیا برای من که چنین جنایتی مرتکب شده‌ام روزه و نماز فایده‌ای دارد؟ بی‌شک جایگاهم جهنم است.

بعد از چندی خدمت مولایم، حضرت علی بن موسی الرضا علیه‌السلام، شرف‌یاب شدم و داستان حمید بن قحطبه را به عرض آن حضرت رساندم. امام علیه‌السلام فرمود: «ناامیدی او از رحمت پروردگار گناهش به‌مراتب از کشتن آن بی‌گناهان بزرگ‌تر‌ و نابخشودنی‌تر است». در قرآن مجید می‌فرماید: «يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ؛۱ ای بندگان من که [با ارتکاب گناه] بر خود زیاده‌روی کردید! از رحمت خدا نومید نشوید، یقیناً خدا همۀ گناهان را می‌آمرزد؛ زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است».‌ در آیۀ دیگری می‌فرماید: «إِنَّهُ لاَ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللهِ إِلَّا الْقَوْمُ الکَافِرُونَ؛۲ فقط کافران‌اند که از رحمت خدا ناامید می‌شوند».

یک صبح به اخلاص بیا بر در مابرنامَد اگر مرادت آنگه گله کن

۳

در مناجات سحرگاهان ماه مبارک رمضان، امام زین‌العابدین علیه‌السلام در جای‌جای مناجاتشان از خدای مهربان آمرزش می‌طلبند و ما را از ناامیدی از رحمت پروردگار باز می‌دارند.

بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآگر کافر و گبر و بت‌پرستی بازآ

این درگهِ ما درگهِ نومیدی نیستصد بار اگر توبه شکستی بازآ

۴

منابع

  1. زمر: 53. بازگشت به متن ↑
  2. یوسف: 87. بازگشت به متن ↑
  3. رباعیات ابوسعید ابوالخیر، رباعی 541. بازگشت به متن ↑
  4. رباعیات ابوسعید ابوالخیر، رباعی 1. بازگشت به متن ↑