داستان ۱۴۵ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۲۷۰ چاپی
چاه مکن بهر کسی، اول خودت، دوم کسی!
کنیزی که برای پوشاندن رابطهٔ نامشروعش پسر حاکم مصر را متهم میکند، ناخواسته نامهٔ حکم اعدام را به دست شریک جرمش میرساند و خودش باعث اعدام او میشود.
طولون و پسرش از حاکمان خوشنام، عدالتگستر و مدیر و مدبر مصر و شام در سالهای 868-905 میلادی بودند. طولون از بردگان حکومت سامانی در بخارا بود که سامانیان، طبق آداب و رسوم آن زمان، به عنوان هدیه به مأمون عباسی تقدیم کردند. مأمون که لیاقت و شایستگی او را دریافت طولون را به عنوان نمایندۀ حکومت عباسی به مصر فرستاد. به عنوان فرماندار منسوب از طرف عباسیان، پس از چندی، با درایت و تدبیر خود اعلان استقلال کرد و خود را از تحت سیطرۀ عباسیان بیرون آورد. همزمان حکومت شام را هم به عهده گرفت و خود را حاکم رسمی مصر و شام معرفی کرد و با عدالت و خوشرفتاری، و خدمات بسیار ارزندهای به حکومت ادامه داد. این نخستین حکومت مستقلی بود که بعد از تسلط امویان و عباسیان در آن منطقه تأسیس شد. او بزرگترین و زیباترین مسجد را در قاهره بنا کرد که همچنان از باشکوهترین و بزرگترین مساجد اسلامی است و مسلمانان و گردشگران به آن توجه ویژه دارند و از نخستین مساجدی است که در صدر اسلام ساخته شده است.
روزی احمد، پسر طولون، در دوران ولیعهدی، در اتاقی از اتاقهای دربار، غلام و کنیزی را در حال ارتباط نامشروع دید، ولی خود را به نفهمی زد و از آن مکان دور شد. کنیز از ترس اینکه احمد رفتار زشت آنها را به پدر بگوید، به خیال خود، پیشدستی کرد و به طولون گفت: «پسرت، احمد، مزاحم من میشود و از من تقاضای نامشروع دارد». طولون بهشدت خشمگین شد. نامهای به قاضی دربار و مأمور اجرای احکام با این مضمون نوشت که هر کس این نامه را برای تو آورد بیدرنگ گردنش را بزن. نامه را مُهر و موم کرد و به پسرش احمد داد و گفت: «این نامه را بهفوریت به دست قاضی برسان». احمد که از مضمون نامه هیچ اطلاعی نداشت با عجله به طرف محکمه حرکت کرد. در بین راه با کنیز مذکور مواجه شد. کنیز برای جلب توجه احمد به او گفت: «چه خدمتی از دست من برمیآید؟» احمد نامۀ مد نظر را به او داد و گفت: «این نامه را هماکنون تحویل قاضی بده». کنیز نامه را گرفت و به غلام مذکور داد و گفت: «این نامه از حاکم است. فوری به دست قاضی برسان».
غلام نگونبخت، غافل از متن نامه، نزد قاضی رفت و نامه را تسلیم قاضی کرد. قاضی متن نامه را خواند و فوری دستور اعدام غلام را صادر کرد و غلام معدوم شد. قضیه به عرض حاکم رسید. حاکم از کشتهشدن غلام به جای پسرش شگفتزده شد و پرسوجو کرد که چرا چنین اتفاقی افتاده است. بدینترتیب واقعیت داستان برای حاکم مشخص شد که پسرش بیگناه بوده و خطاکاران اصلی غلام مقتول و کنیز بودهاند و به ارادۀ خداوند مهربان متهم اصلی به مجازات رسیده و پسر بیگناه آن حاکم عادل از مهلکه نجات یافته است. حاکم گفت: «من حفر حفرة لاخیه وقع فیه؛ هر کس چاهی برای دیگران حفر کند عاقبت خودش در آن خواهد افتاد».
